سیف فرغانی › شمارهٔ ۲۵۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روز عمرم بزوال آمد وشب نیز رسید / شب هجران ترا خود سحری نیست پدید
درشب هجربیا شمع وصالی بفروز / درچنین شب بچنان شمع توان روی تو دید
بر سر کوی تودوش ازسر رقت بر من / همه شب صبح دعا خواندودرآخر بدمید
عشق چون شست درانداخت بقصد جانم / زین دل آب شده صبر چو ماهی برمید
چون خیال توم ازدیده بشد درطلبش / اشکم از چشم روان گشت و بهر روی دوید
سست پیوند کسی باشد درمذهب عشق / که بتیغ اجلش از تو توانندبرید
بی تو یک لحظه که بر من گذرد پندارم / هفته یی می رود و (نیز) بده روز کشید
سعدیا من بجواب تو سخنها گفتم / چه ازآن به که مرا با تو بود گفت و شنید
گفتمش یک سخن من بشنو در حق خویش / زر طلب کرد که درگوش کند مروارید
گر بجان حکم کند دوست خلافش نکنم / کاعتراضی نکند بر سخن پیر مرید
سیف فرغانی که خواهی بوصلش برسی / صدق دل همره جان کن که سخن نیست مفید