سیف فرغانی › شمارهٔ ۲۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترا به زمن هم نفس کم نیاید / چو تو شکری را مگس کم نیاید
مرا گر ز رویت نفس منقطع شد / چوآیینه باشد نفس کم نیاید
مرا همچو تو هیچ کس نیست لیکن / ترا همچو من هیچ کس کم نیاید
مرا در سرای جان هوسهاست با تو / اسیر هوا راهوس کم نیاید
من ارباشم و گر نباشم غمت را / بجای دگر دست رس کم نیاید
وگر ناله وزاری من نباشد / درآن کاروان زین جرس کم نیاید
اگر شحنه ازکار معزول گردد / شب شهریان را عسس کم نیاید
بدین حسن رخ ازپی عشق بازی / برین نطع چون من فرس کم نیاید
تو دامی همی نه که مرغی درافتد / توآتش همی کن که خس کم نیاید
ببختی که داریم وحسنی که داری / ترا مرغ و مارا قفس کم نیاید
اگر رفت بی مونسی سیف ازین در / چو تو مصطفی را انس کم نیاید