سیف فرغانی › شمارهٔ ۲۸۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای غم عشق تو چون می طرب افزای دگر / همچو من مانده در عشق تو شیدای دگر
پیش ازین انده بیهوده همی خورد دلم / بازم استد غم عشق تو زغمهای دگر
چون برون می نرود از دل من دانستم / که غم عشق ترا نیست جزین جای دگر
بجز از دیدن تو از تو چه خواهم چو مرا / زین هوس می نرسد دل بتمنای دگر
عالمی شیفته چشم وخط و خال تواند / هر کسی از تو درافتاده بسودای دگر
تو پس پرده و خلقی بتصور دارند / هر یکی با رخ خوب تو تماشای دگر
تا بود خسرو خوبان چو تو شیرین صنمی / مگس ما نکند میل بحلوای دگر
بفلک رشوه دهم بوک درآرم باری / پاره یی در شب وصل تو زشبهای دگر
سیف فرغانی در کار غمت با دل خویش / (هر شب اندیشه دیگر کند ورای دگر)