سیف فرغانی › شمارهٔ ۳۰۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگرچه راه بسی بود تا من از آتش / دلم بسوخت ز عشق تو چون تن از آتش
ز سوز عشق تو در سینه چو کوره من / دلم گرفت حرارت چو آهن از آتش
ز باد دم شودش سیم و زر روان چون آب / اثرپذیر چو شد خاک معدن از آتش
ز باد سرد کز آن کوی آورد خاکی / چو آب گرم فتد جوش در من از آتش
بعشق دانه دل را چو کاه داد بباد / دلم اگرچه نگه داشت خرمن از آتش
نبود ایمن از آفات، در گریخت بعشق / ندیده ام که کند عود مأمن از آتش
چو بستدش ز جهان و بخود گرفتش عشق / چو ماهی است که کردست مسکن از آتش
اگرچه شمع سر اندر دهان گاز نهاد / گرفت نور و برافراخت گردن از آتش
دل مجرد از آفات غیر محفوظست / که بی فتیل سلیم است روغن از آتش
ز کار عشق بتن رنج می رسد آری / مدام دود بود قسم گلخن از آتش
نصیب دیده من از رخ تو حرمانست / همیشه دود خورد چشم روزن از آتش
بنور عشق کند حسن همچو گلشن دل / بلی چراغ کند خانه روشن از آتش
بعشق راه توان یافت سوی تو که کلیم / ببرد راه بوادی ایمن از آتش