سیف فرغانی › شمارهٔ ۳۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا چه معنیست در آن روی جهان آرایش / که دلم برد بدان صورت جان افزایش
چون جهان سربسر آرایش از آن رو دارد / بچه آراسته شد روی جهان آرایش
بر خود این جامه چو دراعه غنچه بدرم / از تن چون گل و پیراهن گل پیمایش
آن بت پسته دهن را لب همچون یاقوت / شکرینست و منم طوطی شکر خایش
چون بوصلش طمع خام تو ناپخته بماند / ای دل سوخته تا چند پزی سودایش
لاله را در چمن و غنچه گل را در باغ / مشک در جیب کند طره عنبر زایش
چون کسی را نبود دیده معنی روشن / ای تن تو همه جان صورت خود منمایش
بنده از دست جفای تو بجایی نرود / که سر کوی تو بندیست گران برپایش
ذره یی را که رخ روشن تو بر وی تافت / آفتابی نتواند که بگیرد جایش
یک کف از خاک سر کوی تو وز عاشق جان / زر بمزدور ده و کار همی فرمایش
سیف فرغانی از تست چو جام از باده / که بکلی همه رنگ تو گرفت اجزایش