سیف فرغانی › شمارهٔ ۳۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من ز عشق تو رستم از غم خویش / ور بمیرم گرفته ام کم خویش
در درون خراب من بنگر / لمن الملک بشنو از غم خویش
زیر ابروت ماه رخسارت / بدر دارد هلال در خم خویش
کای تو در کار دیگران همه چشم / نیک بنگر بکار درهم خویش
بی من ار زنده ای بجان و بطبع / تا نمیری بدار ماتم خویش
ور سلیمان دیو خود باشی / ای تو سلطان ملک عالم خویش
همچو انگشت خود یدالله را / یابی اندر میان خاتم خویش
شمع ارواح مرده را چو مسیح / زنده می کن چو آتش از دم خویش
همت اندر طلب مقدم دار / می رو اندر پی مقدم خویش
هردم اندر سفر همی کن شاد / عالمی را بفر مقدم خویش
گر دلی خسته یابی از غم عشق / رو از آن خسته جوی مرهم خویش
دوست را گر نه ای تو نامحرم / سر عشقش مگو بمحرم خویش
سیف فرغانی اندرین پرده / هیچ ازین تیزتر مکن بم خویش