سیف فرغانی › شمارهٔ ۳۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر خوش کنم دهان زلب دلستان خویش / هرگز ز تن برون ننهم پای جان خویش
سلطان فقیر من شود ار تربیت کند / من بنده را بلقمه نانی زخوان خویش
دل صید دوست گشت چو بر مرغ روح (زد) / یک تیر غمزه ز ابروی همچون کمان خویش
بر جان چو سایه یی نرسد از همای عشق / رو پیش سگ فگن تن چون استخوان خویش
از کوی او بدر نروم گرچه بنده را / چون سگ بسنگ دور کند زآستان خویش
هر زرد روی عشق که در دستم اوفتد / در پاش مالم این رخ چون زعفران خویش
بر خاک پای دوست کسی کو نهاد لب / او مرده زنده کرد بآب روان خویش
کس بر بساط عشق مر آن شاه را نبرد / او با کسی بماند که در باخت آن خویش
از بهر دوست دایره یی کن زجان ودل / پس دوست را چو نقطه ببین در میان خویش
هرکو خورد زمشرب عشقش مدام آب / بحری شود محیط ونبیند کران خویش
دلها بسوخت عشق وبجز دل نداشت جای / جز عشق کس خراب نخواهد مکان خویش
در پیش جیش همت عاشق نایستاد / سلطان ماه با سپه اختران خویش
قطب فلک بمذهب عشاق مرده است / ای نعش بر جنازه فگن دختران خویش
گر زین غزل سماع کند زهره، مشتری / در پای چنگ او فگند طیلسان خویش
تا سیف ذکر دوست بگوید بکام خود / بنهاد دوست در دهن او زبان خویش