سیف فرغانی › شمارهٔ ۳۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نظر کن روی آن دلبر ببین شمع / که عالم پر ز نورست از چنین شمع
چراغ وهم بنشان وز سر سوز / چو پروانه بزن خود را برین شمع
چه پوشی آتش عشقش بدامن / چه می داری نهان در آستین شمع
شعاع عشق اگر بر جانت افتد / جهان روشن کنی ای نازنین شمع
اگر با سوز عشقش هم نشینی / سبب را بس بود آن همنشین شمع
بهجران بنده ماند از خدمتت دور / بآتش شد جدا از انگبین شمع
مکان از روشنی چون روز گردد / بشب چون گشت با آتش قرین شمع
ایا خورشید پیش نور رویت / چو پیش حور در خلد برین شمع
ز تو دیوانه می خوانندم آری / بجز نامی نگیرد از نگین شمع
چراغ آسمان آنگه دهد نور / که رویت برفروزد در زمین شمع
برافگن پرده تا دلهای مرده / برافروزند از آن نور مبین شمع
که بهر مجلس ما بی دلان است / ترا بر رخ چراغ و بر جبین شمع
بعشقت سیف فرغانی بسی سوخت / نشد از بهر پروانه حزین شمع