سیف فرغانی › و کتب الیه ایضا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم از کار این جهان بگرفت / راست خواهی دلم ز جان بگرفت
مدح سعدی نگفته بیتی چند / طوطی نطق را زبان بگرفت
آفتابیست آسمان بارش / که زمین بستد و زمان بگرفت
پادشاه سخن بتیغ زبان / تا بجایی که می توان بگرفت
سخن او که هست آب حیات / چون سکندر همه جهان بگرفت
دیگری جای او نگیرد و او / بسخن جای دیگران بگرفت
بلبل طبع او صفیری زد / همه آفاق گلستان بگرفت
دم سرد چمن ز خجلت آن / آمد و غنچه را دهان بگرفت
دست صیتش که در جهان علمست / دامن آخرالزمان بگرفت
بحر معنیست او وزین سبب است / که چو بحر از جهان کران بگرفت
عرضه کردند بر دلش دو جهان / همتش این بداد و آن بگرفت
سخن او بسمع من چو رسید / مر مرا شوق او چنان بگرفت
که دل من ز خاتم مهرش / همچو شمع از نگین نشان بگرفت
طوطی طبعش از سخن شکری / بدهان شکرفشان بگرفت
زهره از بهر نقل خویش آنرا / در طبقهای آسمان بگرفت
ای بزرگی که طبع وقادت / خرده بر عقل خرده دان بگرفت
وقت تقریر مدحت تو مرا / این معانی ره بیان بگرفت