اگر تو توبه کنی کافری مسلمان شد / بتوبه ظلمت تو نور و کفرت ایمان شد
فرشتگان که رفیق تواند گویندت / چه نیک کرد کز افعال بد پشیمان شد
گرفت رنگ ارادت چو بوی تو بشنود / ببرد گوی سعادت چو مرد میدان شد
چو توبه کردی ای بنده خواجه وار بناز / که در دو کون بآزادی تو فرمان شد
ز تو طلوع بود آفتاب طاعت را / چو در شب دل تو ماه توبه تابان شد
برو چو اهل هدایت کنون ره اسلام / بنور توبه که زیت چراغ ایمان شد
بآب توبه چو جان تو شست نامه خویش / دل تو جامع اسرار حق چو قرآن شد
چو نیست توبه پس از مرگ روشنت گردد / که روز عمر تو تیره چو شب بپایان شد
چو برق توبه بغرید شور در تو فتاد / چو برق خنده بزد چشم ابر گریان شد
چو نفس در تو تصرف کند بمیرد دل / ولی چو میل بطاعت کند دلت جان شد
چو دل بمرد ز تن فعل نیک چشم مدار / جهان خراب بباشد چو کعبه ویران شد
چو اهل کفر برون آمد از مسلمانی / کسی که در پی این نفس نامسلمان شد
باهل فقر تعلق کن و ازیشان باش / بحق رسید چو ایشان چو مرد ازیشان شد
برای طاعت رزاق هست دلشان جمع / وگر چه دانه ارزاقشان پریشان شد
دلت که اوست خضر در جهان هستی تو / از آن بمرد که آب حیات تو نان شد
تو روح پرور تا نان بنرخ آب شود / تو تن پرست شدی خوردنی گران زآن شد
ز حرص و شهوت تست این گدایی اندر نان / اگر تو قوت خوری نان چو آب ارزان شد
چو نقد وقت ترا شاه فقر سکه بزد / بنزد همت تو سیم و سنگ یکسان شد
برون رود خر شهوت زآخر نفست / چو گاو هستی تو گوسپند قربان شد
ترا بسی شب قدرست زیر دامن تو / چو خواب فکرت و بالین ترا گریبان شد
دل تو مطلع خورشید معرفت گردد / چو گرد جان تو گردون توبه گردان شد
کنون سزد که ز چشم تو خون چکد چو کباب / چو در تنور ندامت دل تو بریان شد
برو بمردم محنت زده نفس در دم / که دردمند بلا را دم تو درمان شد
ز عشق بدرقه کن تا بکوی دوست رسی / اگر دلیل نباشد بکعبه نتوان شد
خطاب حقست این با تو سیف فرغانی / که گر تو توبه کنی کافری مسلمان شد