سیف فرغانی › فی التوحید الباری تعالی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دانستم از صفات که ذاتت منزهست / از شرکت مشابه و از شبهت نظیر
در دست من که قاصرم از شکر نعمتت / ذکر تو می کند بزبان قلم صریر
هرچند غافلم ز تو لکن ز ذکر تو / در و کر سینه مرغ دلم می زند صفیر
اندر هوای وصف تو پرواز خواست کرد / از پر خویش طایر اندیشه خورد تیر
منظومه ثنای تو تألیف می کنم / باشد که نافع آیدم این نظم دل پذیر
تو هادیی، بفضلت تنبیه کن مرا / تا از هدایه تو شوم جامع کبیر
کس را سزای ذات تو مدحی نداد دست / گر بنده حق آن نگزارد بر او مگیر
گر کس حق ثنای تو هرگز گزاردی / لا احصی از چه گفتی پیغمبر بشیر
در آرزوی فقر بسی بود جان من / عشق از رواق غیب ندا کرد کای فقیر
رو ترک سر بگیر و ازین حبیب سر برآر / رو ترک زر بگو وا زین سکه نام گیر
گر زندگی خواهی چو شهیدان پس از حیات / بر بستر مجاهده پیش از اجل بمیر
ای جان بنفس مرده شو و از فنا مترس / وی دل بعشق زنده شو و تا ابد ممیر
روزی که حکمت از پی تحقیق وعدها / تغییر کاینات بفرماید ای قدیر
گهواره زمین چو بجنبد بامر تو / گردد در آن زمان ز فزع شیرخواره پیر
با اهل رحمت تو برانگیز بنده را / کان قوم خورده اند ز پستان فضل شیر
من جمع کرده هیزم افعال بد بسی / وآنگه گذر بر آتش قهر تو ناگزیر
از بهر صید ماهی عفو تو در دعا / از دست دام دارم و از چشم آبگیر
نومید نیستم ز در رحمتت که هست / کشت امید تشنه و ابر کرم مطیر
تو عالمی که حاصل ایام عمر من / جرمی است، رحمتم کن و؛ عذریست، درپذیر
فردا که هیچ حکم نباشد بدست کس / ای دستگیر جمله مرا نیز دست گیر
ای پادشاه عالم، ای عالم خبیر / یک وصف تست قدرت و یک اسم تو قدیر
فضل تو بر تواتر و فیض تو بر دوام / حکم تو بی منازع و ملک تو بی وزیر
بر چهره کواکب از صنع تست نور / بر گردن طبایع از حکم تست نیر
چون آفتاب بر دل هر ذره روشن است / کز زیت فیض تست چراغ قمر منیر
از آفتاب قدرت تو سایه پرتویست / کورست آنکه می نگرد ذره را حقیر
از طشت آبگون فلک بر مثال برق / در روز ابر شعله زند آتش اثیر
با امر نافذ تو چو سلطان آفتاب / نبود عجب که ذره ز گردون کند سریر
برخوان نان جود تو عالم بود طفیل / بهر تنور صنع تو آدم بود خمیر
در پیش صولجان قضای تو همچو گوی / میدان بسر همی سپرد چرخ مستدیر
علم ترا خبر که ز بهر چه منزویست / خلوت نشین فکر بیغوله ضمیر
اجزای کاینات همه ذاکر تواند / این گویدت که مولی، وآن گویدت نصیر