سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زهی ز طره تو آفتاب در سایه / بپیش پرتو روی تو ماه و خور سایه
هوای عشق ترا مهر و ماه چون ذره / درخت لطف ترا هر دو کون در سایه
بنزد عقل چو خورشید روشنست که نیست / کسی بقامت و بالای تو مگر سایه
چو سایه بر من بی نور افگنی گویند / که آفتاب فگندست سایه بر سایه
چنان گرفت جهان نور آفتاب رخت / که بر زمین نفتد بعد ازین دگر سایه
چو تاب مهر تو چون ریسمان گرفت بدل / چو شمع نور شد از پای تا بسر سایه
ز تاب و پرتو رویت در آب و خاک کند / گر آفتاب نباشد همان اثر سایه
چو خواست کز من شیرین سخن برآرد شور / نبات خط تو افگند بر شکر سایه
چه گرد نان که کله زیر پایت اندازند / چو افگند سر زلف تو بر کمر سایه
ز بهر آنکه نهی پای بر گهر در راه / چو آفتاب کند خاک را گهر سایه
ز روز اول هستند روشن و تاریک / ز روی و موی تو گر آفتاب و گر سایه
باعتدال شود چون هوای فصل ربیع / اگر بیفگنی از لطف بر سقر سایه
تو آفتاب جمالی و لطف تو چون ابر / که او دریغ ندارد ز خشک و تر سایه
تو آفتاب زمینی و گر خوهی ندهد / بآسمان و بماه از تو زیب و فر سایه
ز پرتو تو چو خورشید ذره را باشد / مدام در شب تاریک جلوه گر سایه
ز تاب مهر تو در روی ذرهای حقیر / چو آفتاب کند بعد ازین نظر سایه
رقیب آمد و افگند سایه بر سر تو / تو آفتاب رخی دور کن ز سر سایه
که ماه روشن بر آسمان گرفته شود / زمین تیره چو افگند بر قمر سایه
مفر من در تست آنچنانک مردم را / در آفتاب تموزی بود مفر سایه
چو من بپای طلب گرد کوی عشق بسی / بجست و جوی تو می گشت دربدر سایه
چو یافت بوی تو در خانهای درویشان / دگر نمی رود از خانها بدر سایه
از آفتاب فراقت چو خاک گرم شد / مراست ز ابر وصال تو منتظر سایه
دلم ز دیدن غیر تو کور شد چو فگند / مرا غشاوه عشق تو بر بصر سایه
تو ساکنی و من اندر پی تو سرگردان / بلی درخت مقیمست و در سفر سایه
ز نور مهر تو بی بهره بود دل زآن سانک / ز تاب طلعت خورشید بی خبر سایه
بزیر سایه زلفت مقام ساخت کنون / چنانکه زیر درختان کند مقر سایه
ز ابر محنت طوفان غم اگر خواهی / برو ببار که نگریزد از مطر سایه
تو در گشاده ای و من چو حلقه مانده برون / از آنکه نبود چون باد پرده در سایه
نظر کنم بتو از روزن آنچنانکه کند / بآفتاب نظر از شکاف در سایه
مکن تواضع با عاشقان خود زنهار / ایا ز طره تو آفتاب در سایه
چو آفتاب نماید بسوی پستی میل / کند بلندی با اصل خویشتن هر سایه
اگر تو تیغ زنی با مه ستاره حشم / چو آفتاب ز ذره کند حشر سایه
سزد که عاشق بر خاک زر فشاند و سیم / که تا فتد ز تو بر روی سیم و زر سایه
بقدر خویش کند هرکسی ترا خدمت / ز برگ میوه طمع نیست وزز هر سایه
در آفرینش هر عین را جدا اثری است / چو آفتاب ندیدی همی نگر سایه
فشاند میوه تر شاخ بارور در باغ / فگند بر سر ره بید بی هنر سایه
چو بر درت من بی برگ سایه یی گردم / وگر چه نیست مراد کس از شجر سایه
قبول کن ز من این بیتها که نزد کرام / بجای بربود از بید بی ثمر سایه
بنور ماه جمالت چو پرتو خورشید / بشرق و غرب رسد از من این قدر سایه
نخواستم که رسد تیغ آفتاب بتو / بپیش ماه رخت ساختم سپر سایه