سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۳۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای صبا بادم من کن نفسی همراهی / بسوی شاه بر از من سخنی گر خواهی
قدوه و عمده شاهان جهان غازان را / از پریشانی این ملک بده آگاهی
گو درین مصر که فرعون درو صد بیشست / نان عزیزست که شد یوسف گندم چاهی
گو بدان ای بوجود تو گرفته زینت / کرسی مملکت و مسند شاهنشاهی
شیر چون گربه درین ملک کند موش شکار / بهر نان گربه کند نزد سگان روباهی
سرورانی که بهر گرسنه نان می دادند / استخوان جوی شده همچو سگ درگاهی
امن ازین خاک چنان رفته که گر یابد باز / خوف آنست که از آب بترسد ماهی
فتنه از هر طرفی پیش نهد پای دراز / گر بگیرد پس ازین دست ستم کوتاهی
خانها لانه روباه شد از ویرانی / شهرها خانه شطرنج (شد) از بی شاهی
حاکمان در دم از او قبجروتمغا خواهند / عنکبوت ار بنهد گارگه جولاهی
خرمن سوخته شد ملک و بر ایشان بجوی / اسب شطرنج کجا غم خورد از بی کاهی
ترکمان خسری هر نفس از هر طرفی / بر ولایت بزند چون اجل ناگاهی
نیست در روم از اسلام به جز نام و شدست / قطب دین مضطرب ورکن شریعت واهی
بیم آنست که ابدال خضر را گویند / گر سوی روم روی مردن خود می خواهی
مملکت جمله پر از منکر و معروفی نه / که بخیر امر کند یا بود از شرناهی
خلق بیم است که چون ذره پراگنده شوند / گر بایشان نرسد سایه ظل اللهی
گر نیایی برود این رمقی نیز که هست / ور بیایی کندت بخت و ظفر همراهی
آفتابا بشرف خانه خویش آی و بپاش / نور بر خلق کز استاره نیاید ماهی
بعد فضل احدی مانع و دافع نبود / اینچنین داهیه را غیر تو شاهی داهی