سیف فرغانی › شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دیده تحمل نمی‌کند نظرت را / پرده برافگن رخ چو ماه و خورت را
نزد من ای از جهان یگانه به خوبی / ملک دو عالم بهاست یک نظرت را
مشکلم است این که چون همی نکند حل / آب سخن آن لبان چون شکرت را
عشق تو داده است در ولایت جان حکم / هجر ستمکار و وصل دادگرت را
منتظرم لیک نیست وقت معین / همچو قیامت وصال منتظرت را
میل ندارد به آفتاب و به روزش / هر که به شب دید روی چون قمرت را
پرده برافگن زدور و گرنه به بادی / گرد به هر سو بریم خاک درت را
پر زلی شود چو بحر کنارش / کوه اگر در میان رود کمرت را
مصحف آیات خوبیی و به اخلاص / فاتحه خوانیم جملهٔ سورت را
خوب چو طاوسی و به چشم تعشق / ما نگرانیم حسن جلوه گرت را
مشک چه باشد به نزد تو که چو عنبر / زلف تو خوش‌بو کند کنار و برت را
چون سخن اینجا رسید دوست مرا گفت / سیف شنودیم شعرهای ترت را
مس تو را حکم کیمیاست ازین پس / سکه اگر از قبول ماست زرت را
وقت شد اکنون که ما حدیث تو گوییم / فاش کنیم اندرین جهان خبرت را
بر سر بازار روزگار بریزیم / بر طبق عرض حقهٔ گهرت را
گرچه زره‌وار رخنه کرد به یک تیر / قوس دو ابروم صبر چون سپرت را
پای چو هیزم شکسته دار و مزن نیز / بیهده بر سنگ دیگران تبرت را
بر در ما کن اقامت و به سگان ده / بر سر این کو زوادهٔ سفرت را
بر سر خرمن چو کاه زبل مپندار / گر که و دانه فزون کنند خرت را
تا نرسد گردنت به تیغ زمانه / از کله او نگاه دار سرت را
جان تو از بحر وصلم آب نیابد / تا جگرت خون وخون کنم جگرت را
گر تو بر این اوج چون فرشته برآیی / جمله ببینند از آسمان گذرت را
تا به نشان قبول مات رساند / بر سر تیر نیاز بند پرت را
رو قدم همت از دوکون برون نه / بیخ برآور ازین و آن شجرت را
ورنه چو شاخ درخت از کف هر کس / سنگ خور ار میوه‌ای بود زهرت را
زنده شود مرده از مساس تو گر تو / ذبح به تیغ فنا کنی بقرت را
قصر ملوک است جسم تو و معانی‌ست / این همه دیوارهای پر صورت را
دفتر اسرار حکمتی و یدالله / جلد تو کرده‌ست جسم مختصرت را
مریم بکر است روح تو به طهارت / ای مدد از جان دم مسیح اثرت را
در شکم مادر ضمیر چو خواهم / عیسی انجیل خوان کنم پسرت را
کعبهٔ زوار فیض مایی و از عشق / یمن یمین‌الله است هر حجرت را
چون حرم قدس عشق ماست مقامت / زمزم مکه است تشنه آبخورت را
و از اثر حکم بارقات تجلی / فعل یکی دان بصیرت و بصرت را
تا ز تو باقی‌ست ذره‌ای، نبود امن / منزل پر خوف و راه پر خطرت را
چون تو زهستی خویش وانرهی سیف / زشت شمر خوب و عیب دان هنرت را