سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای مرد فقر! هست تو را خرقهٔ تو تاج / سلطان تویی که نیست به سلطانت احتیاج
تو داد بندگی خداوند خود بده / و آنگاه از ملوک جهان می‌ستان خراج
گر طاعتی کنی مکنش فاش نزد خلق / چون بیضه‌ای نهی مکن آواز چون دجاج
محبوب حق شدن به نماز و به روزه نیست / این آرزوت اگرچه کند در دل اختلاج
چون هر چه غیر اوست به دل ترک آن کنی / بر فرق جان تو نهد از حب خویش تاج
در نصرت خرد که هوا دشمن وی است / با نفس خود جدل کن و با طبع خود لجاج
گر در مصاف آن دو مخالف شوی شهید / بیمار را به دم چو مسیحا کنی علاج
چون نفس تند گشت به سختیش رام کن / سردی دهد طبیب چو گرمی کند مزاج
با او موافقت مکن اندر خلاف عقل / محتاج نیست شب که سیاهش کنی به زاج
مردانه گنده پیر جهان را طلاق ده / کز عشق بست با دل تو عقد ازدواج
هستی تو چو زیت بسوزد گرت فتد / بر دل شعاع عشق، چو مصباح در زجاج
ز اندوه او چو مشعلهٔ ماه روشن است / شمع دلت، که زنده به روغن بود سراج
مر فقر را امین نبود هیچ جاه جوی / چون تخت شه نشین نشود هیچ پیل عاج
گوید گلیم پوش گدا را کسی امیر؟ / خواند هوید پوش شتر را کسی دواج؟
گر در رهش زنی قدمی، بر جبین گل / از خاک ره چو قطرهٔ شبنم فتد عجاج
خود کام را چنین سخن از طبع هست دور / محموم را بود عسل اندر دهان اجاج
گر دوستی حق طلبی ترک خلق کن / در یک مکان دو ضد نکند با هم امتزاج