سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر که همچون من و تو از عدم آمد به وجود / همه دانند که از بهر سجود آمد وجود
تا بسی محنت خدمت نکشد همچو ایاز / مرد، همکاسهٔ نعمت نشود با محمود
هر که مانند خضرآب حیوة دین یافت / بهر دنیا بر او نیست سکندر محسود
ای که بر خلق حقت دست و ولایت داده‌ست / خلق آزرده مدار از خود و حق ناخشنود
آتش اندر بنهٔ خویش زدی ای ظالم / که به ظلم از دل درویش برآوردی دود
گرچه داری رخ چون آتش و اندام چو آب / زیر این خاک از آن آتش و آب افتد زود
ور چه در کبر به نمرود رسیدی و گذشت / من همی گویمت از پشه بترس ای نمرود
زبر و زیر مکن کار جهانی چون عاد / که به یک صیحه شوی زیر و زبر همچو ثمود
تا گریبان تو از دست اجل بستانند / ای که از بهر تو آفاق گرفتند جنود
پیش ازین بی‌دگران با تو بسی بود جهان / پس ازین با دگران بی‌تو بسی خواهد بود
گرچه عمر تو دراز است، چو روزی چند است / هم به آخر رسد آن چیز که باشد معدود
ورچه خوش نایدت از دنیی فانی رفتن / نه تویی باقی و خالد، نه جهان جای خلود
نرم بالای زمین رو که به زیر خاک است / سرو سیمین قد و رو و گل رنگین خدود
این زر سرخ که روی تو ز عشقش زرد است / هست همچون درم قلب و مس سیم اندود
عمر اندر طلبش صرف شود، آنت زیان ! / دگری بعد تو ز آن مایه کند، اینت سود!
رو هواگیر چو آتش که ز بهر نان مرد / تا درین خاک بود آب خورد خون آلود
عاقبت بد به جزای عمل خود برسید / خار می‌کاشت از آن گل نتوانست درود
نیک بختان را مقصود رضای حق است / بخت خود بد مکن و باز ممان از مقصود
گر درم داری با خلق کرم کن زیرا / «شرف نفس به جودست و کرامت به سجود»
سیف فرغانی در وعظ چو سعدی زین سان / سخنی گفت و بود دولت آنکس که شنود