سیف فرغانی › شمارهٔ ۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کم خور غم تنی که حیاتش به جان بود / چیزی طلب که زندگی جان به آن بود
هیچش ز تخم عشق معطل روا مدار / تا در زمین جسم تو آب روان بود
آن کس رسد به دولت وصلی که مرورا / روح سبک ز بار محبت گران بود
چون استخوان مرده نیاید به هیچ کار / عشقی که زنده‌ای چو تواش در میان بود
معشوق روح بخش به اول قدم چو مرگ / از هفت عضو هستی تو جان ستان بود
آخر به عشق زنده کند مر تو را که اوست، / کب حیوة از آتش عشقش روان بود
از تو چه نقشهاست در آیینهٔ مثال / دیدند و گر تو نیز ببینی چنان بود
این حرف خوانده‌ای تو که بر دفتر وجود / لفظی‌ست صورت تو که معنیش جان بود
با نور چشم فهم تو پنهان لطیفه ای‌ست / جان تو آیتی‌ست که تفسیرش آن بود
ای دل ازین حدیث زبان در کشیده به / خود شرح این حدیث چه کار زبان بود؟
خود را مکن میان دل و خلق ترجمان / تا سر میان عشق و دلت ترجمان بود