ای بت سنگ دل و ای صنم سیم عذار / بر رخ خوب تو عاشق فلک آینهدار
ناگهان چون بگشادی در دکان جمال / گل فروشان چمن را بشکستی بازار
سورهٔ یوسف حسن تو همی خواند مگر / آیت روی تو بنمود ز رحمت آثار
دهن خوش دم تو مردهٔ دل را عیسی / شکن طرهٔ تو زندهٔ جان را زنار
صفت نقطهٔ یاقوت دهانت چه کنم / کاندر آن دایره اندیشه نمییابد بار
به اثر پیش دهان و لب تو بی کارند / پستهٔ چرب زبان و شکر شیرین کار
قلم صنع برد از پی تصویر عقیق / سرخی از لعل لب تو به زبان چون پرگار
برقع روی تو از پرتو رخسارهٔ تو / هست چون ابر که از برق شود آتشبار
آتش روی تو را دود بود از مه و خور / شعر زلفین تو را پود بود از شب تار
با چنین روی، چو در گوش کنی مروارید / شود از عکس رخت دانهٔ در چون گلنار
بحر لطفی و ز اوصاف تو بر روی تو موج / گنج حسنی و بر اطراف تو از زلف تو مار
باز سودای تو را زقهٔ جان در چنگل / مرغ اندوه تو را دانهٔ دل در منقار
تو مرا بوده چو دل را طرب و تن را جان / من تو را گشته چو مه را کلف و گل را خار
سپر افگندم در وصف کمان ابروت / بیزبان ماندهام همچو دهان سوفار
آدم آن روز همی گفت ثنای تو که بود / طین لازب، که توی گوهر و انسان فخار
ای خوشا دولت عشق تو که با محنت او / شد دل تنگ من از نعمت غم برخوردار
حسن روی تو عجب تا به چه حد است که هست / جرم عشاق تو همچون حسنات ابرار
مستفیدند دل و جان ز تو چون عقل از علم / مستفادند مه و خور ز تو چون نور از نار
آن عجب نیست که ارواح و معانی یابند / از غبار درت اشباح و صور بر دیوار
آسمان را و زمین را شود از پرتو تو / ذرهها جمله چو خورشید و کواکب اقمار
من ز مهرت چو درم مهر گرفتم که به قدر / خوب رویان چو پشیزند و تویی چون دینار
مینهد در دل فرهاد چو مهر شیرین / خسرو عشق تو در مخزن جانم اسرار
عقل را پنبه کند عشق تو و از اثرش / همچو حلاج زند مرد علم بر سردار
ای تو نزدیک به دل، پرده ز رخ دور افگن / تا کند پیش رخت شرک به توحید اقرار
گر تو یک بار بدو روی نمایی پس از آن / پیش تو سجده کند کفر چو ایمان صدبار
ز آتش شوق تو گر هیچ دلش گرم شود / آب بر خاک درت چرخ زند چون عصار
بر زمین گر ز سر کوی تو بادی بوزد / خاک دیگر نکند بی تو چو سیماب قرار
ای که در معرض اوصاف جمالت به عدد / ذره اندک بود و قطره نباشد بسیار
عقل را در دو جهان وقت حساب خوبان / ابتدا از تو بود چون ز یک آغاز شمار
چه کنم وصف جمال تو که از آرایش / بی نیاز است رخ تو چو یدالله ز نگار
با مهم غم عشق تو به یکبار ببست / در دکان کفایت خرد کارگزار ...