سیف فرغانی › شمارهٔ ۲۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به نزد همت من خردی ای بزرگ امیر! / امیر سخت دل سست رای بی‌تدبیر!
به عدل چون نکند ملک را بهشت صفت / اگرچه حور بود ز اهل دوزخ است امیر
تو ای امیر! اگر خواجهٔ غلامانی / تو بنده‌ای و تو را از خدای نیست گزیر
جنود تیغ تو) آنجا سپر بیندازند / که بر تو راست کنند از کمان حادثه تیر
ز تو منازل ملک است ممتلی از خوف / ز تو قواعد دین نیست ایمن از تغییر
به بند و حبس سزایی که از تو دیوانه / امور دنیی و دین درهم است چون زنجیر
دلت که هست به تنگی چو حلقهٔ خاتم / درو محبت دنیاست چون نگین در قیر
ربوده سیم بسی و نداده زر به کسی / ندیده کسر عدو و نکرده جبر کسیر
کمر ز زر کنی از سیمهای محتاجان / بسا که کیسه تهی گردد از چنین توفیر!
تو راست میل و محابا که زر برد ظالم / تو راست ذوق و تماشا که سگ درد نخچیر
شهی ولایت حکم است و در حکومت عدل / وگرنه کس نشود پادشه به تاج و سریر
تو ملک خوانی یک شهر را و سر تا سر / دهی است دنیی و چون تو درو هزار گزیر
زمان ز مرگ بسی چون تو پند داد تو را / برو ز مردن امثال خویش عبرت گیر
تن تو دشمن جان است، دوستش مشمار / که تن پرست کند در نجات جان تقصیر
تو تن‌پرست و تو را گفته روح عیسی نطق / برای نفس که خر چند پروری به شعیر!
ز قید شرع که جان است بندهٔ حکمش / دل تو مطلق و در دست نفس کافر اسیر
به نزد زنده‌دلان بی‌حضور خواهی مرد / که خواب غفلت تو دارد اینچنین تعبیر
رعیت‌اند عیالت ، چو مادر مشفق / بده به جمله ز پستان عدل و احسان شیر
که عدل قطب وجود است و دین بسان فلک / مدام بر سر این قطب می‌کند تدویر
ایا به حکم ستم کرده بر ضعیف و قوی / تو عاجزی و خدای جهان قوی و قدیر
بگیردت به ید قدرت و کند محبوس / و گر چنانک ندانی کجا، به سجن سعیر
چو نوبتت بزنند ای امیر اگر روزی / رعیت از ستمت چون دهل کنند نفیر
سر تو چون بن هاون بکوفتن شاید / وگر بود به مثل جمله مغز چون سر سیر
عوان سگ است چو در نیتش ستم باشد / که آتش است و گر شعله‌ای ندارد اثیر
به موعظت نتوانم تو را به راه آورد / سفال را نتواند که زر کند اکسیر
به میل من نشود دیدهٔ دلت روشن / که نور باز نیابد به سرمه چشم ضریر
اگر بسوزی ای خام پخته خواهی شد / که نان به مرتبه گه گندم است و گاه خمیر
و گر به نزد تو خار است عارفان دانند / که من گلی به تو دادم ز بوستان ضمیر
خود ارچه پیر شود دولتش جوان باشد / اگر قبول نصیحت کند جوان از پیر
به مال و عمر اگر چه توانگرست و جوان / به پند دادن پیران غنی است چون تو فقیر
چو تو امیر به اشعار سیف فرغانی / چو پادشاه بود مفتقر به پند وزیر