سیف فرغانی › شمارهٔ ۳۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما را به بوسه چون بگرفتیم در برش / آب حیوة داد لب همچو شکرش
گردیم هر دو مست شراب نیاز و ناز / او دست در بر من و من دست در برش
در وصف او اگر چه اشارات کرده‌اند / ما وصف می‌کنیم به قانون دیگرش
بسیار خلق چون شکر و عود سوختند / ز آن روی همچو آتش و خط چو عنبرش
بفروخت در زجاجهٔ تاریک کاینات / مصباح نور اشعهٔ خورشید منظرش
بر لشکر نجوم کشد آفتاب تیغ / در سایهٔ حمایت روی منورش
سلطان حسن او و یکی از سپاه اوست / این مه که مفردات نجومند لشکرش
طاوس حسنش ار بگشاید جناح خویش / جبریل آشیانه کند زیر شهپرش
آرایش عروس جمالش مکن که نیست / با آن کمال حسن، نیازی به زیورش
خورشید کیمیایی گر خاک زر کند / با صنعتی چنین عرض اوست جوهرش
دل سست گشت آینهٔ سخت روی را / هر گه که داشت روی خود اندر برابرش
هر کو چو من به وصف جمالش خطی نوشت / شد جمله حسن چون رخ گل روی دفترش
آب حیوة یافت خضروار بی‌خلاف / لب تشنه‌ای که می‌طلبد چون سکندرش
آن را که آبخور می عشق است حاصل است / بر هر کنار جوی، لب حوض کوثرش
صافی درون چو شیشه و روشن شود چو می / هر کو شراب عشق در آمد به ساغرش
آن دلبری که جمله جمال است نعت او / نام‌آوری‌ست کاسم جمیل است مصدرش
در دل نهفت همچو صدف اشک قطره را / هر در که یافت گوش ز لعل سخنورش
رو مستقیم باش اگر خوض می‌کنی / در بحر عشق او که صراط است معبرش
بی‌داروی طبیب غم او بسی بمرد / بیمار دل که هست امانی مزورش
هر ذره‌ای که از پی خورشید روی او / یک شب به روز کرد مهی گشت اخترش
بر فرق خویش تاج حیوة ابد نهاد / آن کس که باز یافت به سر نیش خنجرش
و آن را که نور عشق ازل پیش رو نبود / ننموده ره به شمع هدایت پیمبرش
ای دلبری که هر که تو را خواست، وصل تو / جز در فراق خویش نگردد میسرش
نبود به هیچ باغ چو تو سرو میوه‌دار / باغ ار بهشت باشد و رضوان کدیورش
نه خارج و نه داخل عالم بود چو روح / آن معدن جمال که هستی تو گوهرش
فردا که نفخ صور اعادت خوهند کرد / مرده سری بر آورد از خاک محشرش
در بوتهٔ جحیم گدازند هر که را / بی سکهٔ غم تو بود جان چون زرش
پیوستگان عشق تو از خود بریده‌اند / آن کو خلیل تست چه نسبت به آزرش ...