شیخ محمود شبستری › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چنین گویند مردی بود قصاب / بخیلی کز بخیلی بود در تاب
زکوه سیم و زر هرگز ندادی / وگر دادی بسی منت نهادی
جگربندی نهاده بود در پیش / خریداریش آمد سخت درویش
سوالش کرد آن درویش در بند / که چند می‌فروشی این جگربند
بدو گفتا که ای درویش بیمار / زکاتم گشت واجب چار دینار
بخر از من بدین مقدار این را / زکاتم این بود بردار این را
چو درمانده بد آن درویش حیران / بدان مایه زکات از وی خرید آن
گرفت و روی خود سوی هوا کرد / بر آن قصاب بسیاری دعا کرد
ولی زان پس بگفت ار بیع آن‌ست / خداوندا تو می‌دانی گران‌ست
زکوتی باشد کانچنان به تزویر / جزای آن چه باشد ویل و زنجیر
زکوتی کانچنان باشد تمامت / چه سنجد آن به میزان قیامت
برد جان پدر تزویر بگذار / مکش همچون خران بی‌فایده بار