به صورت آدمی کرده است نقاش / اگر مردی به معنی آدمی باش
چو سلطان خود کند حالی رسولی / رسولی دیگری باشد فضولی
چو آب آمد تیمم نیست در کار / چو روز آمد چراغ از پیش بردار
چو پیدا شد ز پشت پرده دلدار / یقین دلاله شد معزول از کار
به شهری چون درآید شهریاری / نماند شحنه را در شهر کاری
چو عشق آمد چه جای عقل رعناست / که کار عشق بدمستی و غوغاست
در آن منزل که عشق آمد ستیزان / نباشد عق آنجا جز گریزان
چو عشق آمد چه جای عقل و هوشست / چو گوید عشق عقل آنجا خموش است
در آن منزل که آمد عشق کاری / در آمد عقل چون طفلان بزاری
اگرچه کارها از عقل شد راست / ولیکن کار با عشق بالاست
در تحقیق را صندوق عشق است / رسول عاشق و معشوق عشقست
اگر معشوق را عاشق نبودی / که گفتی این حقایق که شنودی
ز فیض عقل میبین نور راهت / ولی در عشق میدانی پیشگاهت
دو حالست ای اخی در عشق پنهان / که پیدا میشود در عاشقی آن
بود در راستی اول مقامش / میان عشق و مستی کشت نامش
چو شد عاشق تهی از خود فنا دان / چو پر گردد ز معشوقش بقا دان
چو حاضر گشت جانان کیستم من / چو غایب باشم از وی چیستم من
اگر صد سال میسازی بضاعت / بسوزد عشق اندر نیم ساعت
کسی کو عاشق است اندر مجازی / ندارد عشق صورت را نیازی
اگر تو عاشقی اندر حقیقت / نشان خواهند از تو در طریقت
نشانش چیست ترک خویش گفتن / شدن قربان و ترک کیش گفتن
سخن در عاشقی بسیار گویند / ولی نی اینچنین اسرار گویند
همی گویم حدیثی در بیانش / ز سر عشق میآرم نشانش
در گنج معانی باز کردم / پس آنگه این سخن آغاز کردم
سخن نیکست اگر تو نیک دانی / نه در معنی و در صورت بمانی
چو بشناسی به دل یک یک دقایق / فرو آید به جانت این حقایق