شیخ محمود شبستری › در حسب حال و ختم کتاب گوید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سخن در سینه زین بسیار دارم / نمی‌گویم که عمری کار دارم
چو در کار است با گفتار کردار / پی کردار کرد و ترک گفتار
نه گفتار است تنها جمله کارم / که از کردار دارم هرچه دارم
برای غیر این گفتار بوده است / وگرنه کار من کردار بوده است
بگویم چیست کارم ترک دنیا / بگویم چیست بارم میل عقبی
گرفتم ترک دنیا کارم این بود / ببستم بار عقبی بارم این بود
ز دنیا و ز عقبی گشتم آزاد / سر و کارم کنون با دوست افتاد
ازین پس کار من یکتاست با دوست / یکی باید دوئی آنجا نه نیکوست
بر این معنی سخن را ختم کردم / که ختم است این سخن بر من که مردم
چنان مردی که الحق مرد باشد / که از عقبی و دنیا فرد باشد
تو هم گر وارهی همدرد گردی / یقین دانم به معنی مرد گردی
اگر ار خلق بُرّی با خود آئی / ز خود بًرّی از آن پس با خدائی
برای دوست کم کن دشمنی را / به حق دوستی بفکن منی را
مجو از بهر نفس خود مرادش / که گردد از مراد افزون عنادش
ولی چون کم شود از دل مرادت / کند در نامرادی دوست شادت
مریدی هست میلش سوی دنیا / مریدی هست میلش سوی عقبی
ارادت بعد از این بر سوی حق کن / مریدی گر کنی بر این نسق کن
اگر مردی ز خود گردی تو بیزار / به مردی روی خود سوی خدا آر
چه می‌خواهی بری در معرفت گوی / خدا بین و خدا دان و خدا گوی