شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر بیازارد مرا موری ، نیازارم و را / خود کجا آزار مردم ای عزیزان ، من کجا
نزد ما زاری به از آزار ، بی زاری مباش / تا نگیرد بر سر بازار ، آزاری تو را
در طریقت هر چه فرمائی ، به جان فرمان برم / ماجرا بگذار با ما ، ماجرا آخر چرا
کفر باشد در طریق عاشقان ، آزار دل / گر مسلمانی، چرا آزار می داری روا
در جهان بی خودی ، من نعمت الله یافتم / گفت فنی شو ، که یابی سید ملک بقا