شاه نعمت‌الله ولی › هو علی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ظاهر و باطن ار کنی طاهر / پاک باشی به باطن و ظاهر
قرة العین همدم ما شو / سعی کن همچو جد و آبا شو
این دوئی خیال را بگذار / ای یگانه بیا و یکتا شو
صورت و معنی همه دریاب / می و جامند همچو آب و حباب
در همه آینه یکی بنگر / آن یکی نیز بی شکی بنگر
متخلق به خلق او می باش / گنج اخلاق بر همه می باش
گر تو فانی شوی بقا یابی / خود ازین بیخودی خدا یابی
دُرد دردش بنوش و درمان جو / جان به جانان سپار و جانان جو
در همه شی جمال اسما بین / با همه اسم یک مسما بین
گر خیالش به خواب می بینی / تو به خوابی حجاب می بینی
ماه دیدی در آفتاب نگر / آفتابی به ماهتاب نگر
گفته ام من تو را خلیل الله / خوش خلیلی اگر شوی آگاه
گر ز باطل تمام وارستی / حق شناسی به حق چو پیوستی
جبر تند و قدر بود ویران / مرکب خود میانشان می ران
تو ز هستی و نیستی بگذر / شاید این جا نایستی بگذر
در ولایت ولی کامل جو / عمر داری ز عمر حاصل جو
جام گیتی نما به دست آور / دامن اولیا بدست آور
گر ز اسرار حق شدی آگاه / خوش بگو لا اله الا الله
تابع دین جد خود می باش / هر چه بینی به این و آن می باش
هر که حق را به عین او بیند / بد نبیند همه نکو بیند
چون هویت یکیست اسما را / به هویت یکی بود اسما
دو نظر عالمیست چون سایه / سایه بنگر به نور همسایه
صفت و ذات و اسم را میدان / سه یکی و یکی به سه میدان
یک وجود است اگر خبر داری / عین او بین اگر نظر داری
در ظهور است مظهر و مظهر / نیک دریاب باطن و ظاهر
نور و او را به نور او بنگر / در همه آینه نکو بنگر
ابدا علم از خدا می جو / چون بیابی به طالبان می گو
سخن عارفان خوشی می خوان / معنیش همچو عارفان می دان
یک حقیقت به اسم بسیار است / یک هویت هزار آثار است
کثرت و وحدت این چنین گفتم / دُر توحید را نکو سفتم