وحشی › غزل ۱۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شام هجران تو تشریف به هر جا ببرد / در پس و پیش هزاران شب یلدا ببرد
دود آتشکده از کلبه عاشق خیزد / گر به کاشانهٔ خود آتش موسا ببرد
میجهد برق جمالی که دهد اجر فراق / کیست تا مژده به یعقوب و زلیخا ببرد
عشق چون بر سر کس حملهٔ بیداد آرد / اولش قوت بگریختن از پا ببرد
هرکرا بر در نازک بدنان خواند عشق / دل و جانی که بود ز آهن وخارا ببرد
آنکه سود سر بازار محبت خواهد / باید آنجا همهٔ سرمایهٔ سودا ببرد
در برو باز زنم بی رخ او رضوان را / گر به گلزار بهشتم به تماشا ببرد
ندهد طوف صنمخانه به سد حج قبول / شیخ صنعان که دلش را بت ترسا ببرد
با چنین درد که وحشی به دعا می‌طلبد / بایدش کشت اگر نام مداوا ببرد