وحشی › گلهٔ یار دل‌آزار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا / خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا / التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا / با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
همچو گل چند به روی همه خندان باشی / همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی / زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود / غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود
همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود / یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود
تشنهٔ خون من زار نمی‌باید بود / تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد / جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد / هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد / هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است / بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است / روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است / جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست / عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست / خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست / چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است / گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است / ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است / نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو / به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو / داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو
خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو / از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت / دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت / نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت / سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم / از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم / از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم / نبود زهره که همراه تو یک گام روم
از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی / یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی
چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی / بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی / نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی
درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌داند / سوز من سوخته داغ جفا می‌داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند / همه کس حال من بی سر و پا می‌داند
پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند / عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت / چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت / گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت / نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
چند در کوی تو با خاک برابر باشم / چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم / از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم / باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم / ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم / گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم / طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم / زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم
دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم / همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم / هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم / از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم / همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم / خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم