وحشی › گفتار در آرایش و نکویی سخن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سخن صیقلگر مرآت روح است / سخن مفتاح ابواب فتوح است
سخن گنج است و دل گنجور این گنج / وز او میزان عقل و جان گهرسنج
در این میزان گنج و عقل سنجان / که عقلش کفه‌ای شد کفهٔ جان
سخن در کفه ریزد آنقدر در / که چون خالی شود عالم کند پر
نه گوهرهاش کانی لامکانی / ز دیگر بوم و بر نی این جهانی
گهرها نی صدف نی حقه دیده / نه از ترکیب عنصر آفریده
صدف مادر نه و عمان پدر نه / چو این درها یتیم و دربدر نه
در گفتار عمانی صدف نیست / صدف را غیر بادی زو به کف نیست
درین فانی دیار خشک قلزم / مجو این در که خود هم می‌شوی گم
ز شهر و بحر این عالم بدر شو / به شهری دیگر و بحری دگر شو
دیاری هست نامش هستی آباد / در او بحری ز خود موجش نه از باد
در آن دریا مجال غوص کس نی / کنار و قعر راه پیش و پس نی
چو این دریا بجنبد زو بخاری / به امکان از قدم آرد نثاری
ز در لامکانی هر مکانی / ز ایثارش شود گوهر ستانی
بدان سرحد مشرف گر کنی پای / بدانی پایهٔ نطق گهر زای
سخن خورده‌ست آب زندگانی / نمرده‌ست و نمیرد جاودانی
سپهر کهنه و خاک کهن زاد / سخن نازاده دارد هر دو را یاد
اگر خاک است در راهش غباریست / و گر چرخ است پیشش پرده داریست
تواریخ حدوثش تا قدم یاد / که چون در بطن قدرت بود و کی زاد
سخن گر طی نکردی شقهٔ عیب / کجا هستی برآوردی سر از جیب
سخن طغراست منشور قدم را / معلم شد سخن لوح و قلم را
دبستان ازل را در گشاده / قلم را لوح در دامن نهاده
جهان او را دبستانی پر اطفال / «الف ، بی » خوان عقل او کهن سال
سخن را با سخن گفت و شنود است / نمود بود و بود بی‌نمود است
سخن را رشته زان چرخ است رشته / که آمد پره‌اش بال فرشته
سر این رشته گم دارد خردمند / که چون این رشته با جان یافت پیوند
ازین پیوند باید سد گره بیش / خورد هر دم به تار حکمت خویش
نیارد سر برون مضراب فرهنگ / که پیوند از کجا شد تار این چنگ
نوایی کاندر این قانون راز است / ز مضراب زبانها بی‌نیاز است
در این موسیقی روحانی ارشاد / چو موسیقار حرف مابود باد
از این نخلی که شد بر جان رطب بار / نماید نوش جان گر خود خورد خار
ازین شاخ گل بستان جاوید / خوش آید خار هم در جیب امید
از آن خاری که آید بوی این گل / به عشق او نهد سد داغ بلبل
گل خودروست تا رست از گل که / که داند تا زند سر از دل که
هما پرواز عنقا آشیانی‌ست / زبانش چتر شاهی رایگانی‌ست
گدایی گر برش سرمایه یابد / به پایش هر که افتد پایه یابد
ز ابر بال او در پر فشانی / ببارد ز آسمان تاج کیانی
ز پایش چون سری عیوق سا شد / به تعظیمش سر عیوق تا شد
کسی را کاین هما بر سر نشیند / به بالادست اسکندر نشیند
ز تاجش خسروی معراج یابد / جهان در سایهٔ آن تاج یابد
فلک در خطبه‌اش جایی نهد پا / که هست از منبرش سد پایه بالا
به منشوری که طغرا شد به نامش / نویسند از امیران کلامش
سخن را من غلام خانه زادم / ولیکن اندکی کاهل نهادم
به خدمت دیر دیر آیم از آنست / که با من گاهگاهی سرگرانست
کنم این خدمت شایسته زین پس / که نبود پیشخدمت تر ز من کس
بر این آفتابم ایستاده / قرار ذرگی با خویش داده
کمال است او همه، من جمله نقصم / قبولم کرده اما زان به رقصم
بدین خورشید اگر چه ذره مانند / نخواهم یافت تا جاوید پیوند
ولی این نام بس زین جستجویم / که در سلک هواداران اویم
چه شد کاین کور طبعان نظر پست / کزین خورشید کوری دیده‌شان بست
کنندم زین هواداری ملامت / من و این شیوه تا روز قیامت