وحشی › گفتار در نکویی خموشی و عشق| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا وحشی خموشی تا کی و چند / خموشی گر چه به پیش خردمند
خموشی پرده پوش راز باشد / نه مانند سخن غماز باشد
چو دل را محرم اسرار کردند / خموشی را امانت دار کردند
بر آن کس کز هنر یکسو نشسته / خموشی رخنهٔ سد عیب بسته
خموشی بر سخن گر در نبستی / ز آسیب زبان یک سر نرستی
بسا ناگفتنی کز گفتنش مرد / کند هنگامهٔ جان بر بدن سرد
خموشی پاسبان اهل راز است / از او کبک ایمن از آشوب باز است
نشد خاموش کبک کوهساری / از آن شد طعمهٔ باز شکاری
اگر توتی زبان می‌بست در کام / نه خود را در قفس دیدی نه در دام
نه بلبل در قفس باشد ز صیاد / که از فریاد خود باشد به فریاد
اگر رنج قفس در خواب دیدی / چو بوتیمار سر در پر کشیدی
زبان آدمی با آدمیزاد / کند کاری که با خس می‌کند باد
زبان بسیار سر بر باد دادست / زبان سر را عدوی خانه زادست
عدوی خانه خنجر تیز کرده / تو از خصم برون پرهیز کرده
ولی آنجا که باشد جای گفتار / خموشی آورد سد نقص در کار
اگر بایست دایم بود خاموش / زبان بودی عبث ، بی ماحصل گوش
زبان و گوش دادت کلک نقاش / که گاهی گوش شو گاهی زبان باش
ز گوشت نفع نبود وز زبان سود / که باشی گوش چون باید زبان بود
نوا پرداز ای مرغ نواساز / که مرغان دگر را رفت آواز
تو اکنون بلبلی این بوستان را / صلای بوستان زن دوستان را
سرود طایران عشق سر کن / نوا تعلیم مرغان سحر کن
تو دستان زن که باشد عالمی گوش / زبانها را سخن گردد فراموش
کتاب عشق بر طاق بلند است / ورای دست هر کوته پسند است
فرو گیر این کتاب از گوشه طاق / که نگشودش کس و فرسودش اوراق
ورق نوساز این دیرین رقم را / ولی نازک تراشی ده قلم را
اگر حرفت نزاکت بار باید / قلم را نازکی بسیار باید
چو مطرب نازکی خواهد در آهنگ / زند مضراب نازک بر رگ چنگ
قلم بردار و نوک خامه کن تیز / به شیرین نغمه‌های رغبت آمیز
نوای عشق را کن پرده‌ای ساز / که در طاق سپهرش پیچد آواز
فلک هنگامه کن حرف وفا را / برآر از چنگ ناهید این نوا را
حدیث عشق گو کز جمله آن به / ز هر جا قصهٔ آن داستان به
محبت نامه‌ای از خود برون آر / تو خود دانی نمی‌گویم که چون آر
نموداری ز عشق پاک بازان / بیانش از زبان جان گدازان
زبان جان گدازان آتشین است / چو شمعش آتش اندر آستین است
کسی کش آن زبان در آستین نیست / زبانش هست اما آتشین نیست
حدیث عشق آتشبار باید / زبان آتشین در کار باید