وحشی › در بیان گرفتاری فرهاد به کمند عشق شیرین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو دید آن نوش لب شوخ پریزاد / که فرهاد است در آن صنعت استاد
صلاح آن دید چشم شیر گیرش / که با تیر نگه سازد اسیرش
به مشکین طره سازد پای بستش / دهد کاری که می‌شاید به دستش
غرورش مصلحت را آنچنان دید / که باید مایه دید و پایه بخشید
نخستین شرط عشق است آزمودن / نشاید هرکسی را در گشودن
بسا کس کز هوس باشد نظر باز / بسا کز عشق باشد خانه پرداز
بباید آزمودش تا کدام است / هوس یا عاشقی او را چه کام است
به او گر نرد یاری می‌توان باخت / نگه را گرم جولان می‌توان ساخت
وگر دست هوس باشد درازش / توان از سر به آسان کرد بازش
خصوصا چون منی از بخت بدکار / مدامم با هوسناکان فتد کار
مرا نتوان هوس زد بعد از این راه / که خسرو کرده زین نیرنگم آگاه
وزان پس با هزاران دلستانی / شد آن مه بر سر شیرین زبانی
ز شرم پرده داران هوا خواه / سخن در پرده راند آن ماه آگاه
که آیین هنرور آنچنان است / که او را دل موافق با زبان است
مرا چشم از پی آن صنعت آراست / که از زر چشم او بر کار فرماست
چو مزدوران نظر نبود به سیمش / نباشد دیه بر امید و بیمش
نه رنجش از پی پا رنج باشد / کند کاری که صاحب گنج باشد
به لعلی قانع ار کانی نباشد / به نانی فارغ ار خوانی نباشد
نگردد مانعش یک گل ز گلزار / نبندد دیدهٔ اندک ز بسیار
بنایی کرد باید عشق مانند / که نتوان دور گردونش ز جا کند
به سان همت عشاق عالی / چون عهد عشق بازان لایزالی
ز پابرجایی و پر استواری / چو عاشق گاه رنج و گاه خواری
فضایش چون دل آزادگان پاک / رواقش چون خیال اهل ادراک
نه قصر و کاخ در کار است ما را / که از این نوع بسیار است مارا
غرض مشغولی و خاطر گشاییست / از این بگذشته صنعت آزماییست
اگر داری سر این کارفرما / هر آن صنعت که داری کارفرما
یکایک گفتنی‌ها را چو بشمرد / ز لب جان داد و از گفتار دل برد
ز شیرین نکته‌های دلفریبش / ز جان آرام برد ، از دل شکیبش
زمین بوسید فرهاد هنرمند / سخن را با نیاز افکند پیوند
که تا گل زینت گلزار باشد / به پیش عارضت گل خوار باشد
شکر را تا به شیرینی بود نام / کند شیرینی از لعل لبت وام
فلک را تا فروغ از اختران است / زمین را تا طراز از دلبران است
مباد ای اختر خوبی وبالت / طراز دلبری بادا جمالت
نشایم خدمتی را ور توانم / کلاه فخر بر گردون رسانم
نباشد قابلیت چون منی را / قبول خاطر سیمین تنی را
ولی چون التفات مقبلان است / چه غم آنرا که از ناقابلان است
ببینی پرتو خورشید رخشان / کز او سنگی شود لعل بدخشان
چو سعی ما و لطف کارفرماست / به خوبی کارها چون زر شود راست
مرا گفتی که از زر دیده بردار / که کارت همچو زر گردد در این کار
نیازم هست اما نی به گوهر / امیدم هست نی بر سیم و بر زر
به مسکینی سر گوهر ندارم / ولی از گوهری دل برندارم
چو لطف کارفرما هست یارم / اگر کوهی بود از جا برآرم
توان با شوق کوهی را زجا کند / فسرده خار نتواند ز پا کند
گل افسرده را آبی نباشد / دل افسرده را تابی نباشد
به خود این کار را مشکل توانم / وگر بتوان ز شوق دل توانم
در این کار ار دلم گیرد ثباتی / نگیرد جز به اندک التفاتی
کنیزان حرف شیرین چون شنیدند / نیاز مرد صنعت پیشه دیدند
تمامی همزبان گشتند یکبار / به فرهاد آگهی دادند از کار
که این بانوی ما بس ناصبور است / مزاجش نازک و طبعش غیور است
به رنجش چون دل او هیچ دل نیست / سرشتش گویی از این آب و گل نیست
به خونریزی عتابش بس دلیر است / که هم پیمان شکن هم زود سیر است
اساسی را به گردون گر برآرد / به اندک رنجشی از پا در آرد
ز بس نازک که طبع آن یگانه‌ست / مدامش از پی رنجش بهانه‌ست
ز بی‌پرواییش طبعی‌ست مغرور / به عاشق سوزیش خویی‌ست مشهور
چو خویش آتشین کین بر فروزد / جهان را خرمن هستی بسوزد
اگر آهن دلی پولاد پنجه / نه از کار و نه از بیداد رنجه
در این سودا قدم نه ، ورنه زنهار / سر خود گیر و وقت خود نگه دار
گرت از عاشقی پیرایه‌ای هست / کرا زاین نغزتر سرمایه‌ای هست
مراد خاطرش جوی و میندیش / گرت مرهم فرستد ور زند نیش
و گر مزدوری او را نیز کار است / درم بسیار و گوهر بی‌شمار است
چو میل خاطرت با غم نباشد / ورا چندان که خواهی کم نباشد
بزد آهی ز دل فرهاد مسکین / که ای شکر لبان خیل شیرین
مرا کاری که اول بار فرمود / فریب چشم شیرین عاشقی بود
چه مزدی بهتر از این دارم امید / که شیرین بهر این کارم پسندید
به من بخشید ای من خاک راهش / هزاران سال مزد اول نگاهش
اگر شکرانه را جان برفشانم / همانا قدر این نعمت ندانم
مگوییدم که از خویش بیندیش / گرت مرهم فرستد ور زند نیش
کجا زان طبع نازک باک دارم / اگر از او زهر من تریاک دارم
در این سودا چرا باشد زیانم / که او نازک دل و من سخت جانم
در این کار او سزد کاندیشه دارد / مرا دربار سنگ ، او شیشه دارد
هوسناک است آن کز رنجش یار / بیندیشد که با هجران فتد کار
هوس چون راه ناکامی نپوید / به هر کاری مراد خویش جوید
مرا کام دلی زان دلستان نیست / چه کام دل دلی اندر میان نیست
اگر رنجد و گر یاری نماید / هم از خود کاهد و برخود فزاید
ولی چون از میان برخاست عاشق / همان خواهد که دلبر خواست عاشق
به دل خواهش بود دل نیست با او / وگر آسان و مشکل نیست با او
ور از هجرش خمار از وصل مستی است / نباشد عشقبازی خود پرستی‌ست