وحشی › پاسخ دادن شیرین پرستاران را| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بگفت از راز من پوشیده دارید / شبی با کوهکن بازم گذارید
که در عشقم به جز خواری ندیده‌ست / ره و رسم وفاداری ندیده‌ست
به سنگ و آهن از من یار گشته‌ست / ز سختی محنتش بسیار گشته‌ست
به یادم می‌تراشد کوه را روی / به رویش می‌رود از خون دل جوی
تنش زار و دلش بیمار عشق است / زیان و سودش از بازار عشق است
ز هجرم جز دل پر غم ندارد / به زخم از وصل من مرهم ندارد
که تا نخل قدم بر بار دیده‌ست / رطب ناخورده نیش خار چیده‌ست
بیارایید امشب محفلم را / دهید از کوهکن کام دلم را
گلم بی‌بلبلی خندان نگردد / سرم بی‌شور با سامان نگردد
لوای شادکامی بر فرازید / می و نقل و کباب آماده سازید
اگر سیب سفاهان نیست ، غم نیست / زنخدانم به لطف از سیب کم نیست
هم از نارنج و اترج بی‌نیازم / که لیمو بار دارد سرو نازم
ز حلوا گر ندارید آب دندان / بود حلوای لعلم باب دندان
ازاین مهمان که امشب هست مارا / نخواهد بست غم در شست ما را
شب قدر است و روز عید امشب / نوازد چنگ خود ناهید امشب
همی می در قدح ریزید تا مست / شود هر کس که در این کوه سر هست
که کس را آگهی از ما نباشد / میان ما کسی را جا نباشد
پس از آراستن بزم طرب را / به ما تا روز بگذارید شب را
نه دایه نه کنیزی هست در کار / که بخت کوهکن گشته‌ست بیدار
پرستاران ز او چون این شنیدند / ز حیرت جمله انگشتان گزیدند
ولی غیر از رضای او نجستند / به پیش او ورای او نجستند
یکی بزم طرب آماده کردند / صراحی هر چه بد پر باده کردند
به محفل هر چه می‌بایست بردند / به جان پا در ره خدمت فشردند
نهالیها نهادند و برفتند / در آن بیدار شب تا روز خفتند
یکی آگه نشد زیشان که شیرین / چسان آسود با فرهاد مسکین
مگر پر کار گلبانوی هشیار / که چون کوکب دو چشمش‌بود بیدار
فراز پشته‌ای از دور تا روز / ز حسرت بد دهانش باز چون یوز
به جاسوسی ز خسرو بود مأمور / که بی‌اجری نباشد هیچ مزدور