وحشی › طلوع کردن اختر معانی از افق سپهر نکته دانی در تعریف شبی که اخترش طعنه بر نور بدر م| ” میراث‌دار ادب پارسی “

طلوع کردن اختر معانی از افق سپهر نکته دانی در تعریف شبی که اخترش طعنه بر نور بدر می‌زد و صحبتش طعنه بر شام قدر
شبی چون روز شادی عشرت افزای / جهان روشن ز ماه عالم آرای
ز عالم زاغ پا بیرون نهاده / خروس از صبحدم در شک فتاده
نشسته گوشه‌ای مرغ مسیحا / به هر جانب روان گردیده حربا
نبودی گر نجوم عالم افروز / نکردی فرق آن شب را کس از روز
سپهر از مه گلی بر چهره دیده / خطی از هاله بر دورش کشیده
فلک گفتی چراغان کرد آن شام / که می‌زد خواجه بر بام فلک گام
سوی صدر رسل جبریل رو کرد / دلش را مژدهٔ دیدار آورد
شد آن نخل ریاض شادمانی / برون از خوابگاه‌ام هانی
کشیدش پیش پیک حق تعالا / براقی برق سیر چرخ پیما
عجایب ره نوردی تیز گامی / بسی از خواب خوشتر خوشخرامی
نمد زین داده گردون از سحابش / شده قسطاس بحری آفتابش
پی آرامش آن طرفه توسن / ز انجم کرده گردون جوبه دامن
چو برجستی به بازی زین کهن فرش / ز نعلش رخنه گشتی لنگر عرش
نمود از بهر سیر ملک بالا / شه روی زمین بر پشت او جا
براق از شادمانی گشت رقاص / روان شد سوی خلوتخانهٔ خاص
به سوی مسجد اقصا چو زد گام / دو تا گردید محرابش به اکرام
چو از محراب اقصا پشت برداشت / علم در عالم بالا برافراشت
چو با خود دید مه در یک وثاقش / چو نعل افتاد در پای براقش
به نعلش چهره سایید آنقدرها / که باقی ماند بر رویش اثرها
وز آنجا مرکب مردم ربایش / دبستان عطارد داد جایش
عطارد ماند چون طفلان به تعظیم / ز نعلینش به دامن لوح تعلیم
خوش آن دانا که بی تعلیم استاد / دهد دانا دلان را لوح ارشاد
ز ایوان عطارد زد برون پای / به مطرب خانهٔ ثالث شدش جای
ز شوق وصل آن تابنده خورشید / به بزم چرخ رقصان گشت ناهید
وز آنجا زد قدم بر بام علیا / فروزان گشت از او دیر مسیحا
به پیک روی آن شمع رسالت / فرو شد در زمین مهر از خجالت
به پنجم پایه منبر چو زد گام / برای خطبه بستد تیغ بهرام
وزان منزل به برتر پایه زد پای / شدش دارالقضای مشتری جای
ملازم وار پیش خویش خواندش / به صدر شرع بر مسند نشاندش
چو شه را تخت هفتم کاخ شد جای / زحل چون سایه‌اش افتاد در پای
براقش زد ز میدانگاه هفتم / به صحن خان هشتم کاسهٔ سم
ثوابت بیخود از شوقش فتادند / چو نقش پرده بر جا ایستادند
نهم گردون شد از پایش سرافراز / کشیدش اطلس خود پای انداز
چو پیشش همرهان رفتند از دست / به میکائیل و اسرافیل پیوست
و ز ایشان روی رفرف بارگی راند / و زو دامن به ساق عرش افشاند
جهت را پرده زد در زیر پاشق / به نور قرب واصل گشت مطلق
فضائی دید از اغیار خالی / بری از جنس هر سفلی و عالی
محل نابوده اندر وی محل را / ابد همدم در آن وادی ازل را
شنید از هر دری آن مطلع نور / حکایتها از امداد زبان دور
پی عصیان امت گفتگو کرد / دلش خط نجاتی آرزو کرد
برای امت از درگاه عالی / سند پروانه شمع لایزالی
دل ما را پیام شادی آورد / برای ما خط آزادی آورد
زهی سر بر خطت آزاد و بنده / سران در راه امرت سر فکنده
ره آزادیی نه پیش ما را / بخوان از بندگان خویش ما را
اگر ما را شماری بندهٔ خویش / کجا آزادیی باشد از این پیش
به ما یا رب خط آزادیی ده / غلام خویش خوان و شادیی ده
که تا در جمع آزادان در آییم / به سلک قنبر و سلمان در آییم