عطار › حكایت مرد كر و قافله| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود وقتی در ره حج قافله / راه دور و رهروان پر مشغله
در میان قافله بُد رهروی / هر دو گوشش بود کر، مینشنوی
ناگهان آن مرد کر بر ره بخفت / قافله از جایگه ناگه برفت
کر بخفته بود زیشان بیخبر / بود مردی بازمانده همچو کر
رفت و کر از خواب خوش بیدار کرد / این سخن در گوش کر تکرار کرد
گفت ای کر قافله رفتند خیز / بیش ازین بر جان خود آتش مریز
خیز تا با یکدگر همره شویم / بیش ازین اینجا به تنها نغنویم
قافله رفتند و ما اینجایگاه / درنگر تا چند در پیش است راه
کر نمیدانست حیران مانده بود / بیخبر از جسم و از جان مانده بود
مرد گفت ای کر چرا درماندهٔ / برمثال حلقه بر در ماندهٔ
جان خود بر باد دادم بهر تو / چون کنم مینوشم اکنون، زهر تو
گفت کر ما را تو بگذار و برو / ورنه اینجا همچو من خوش می غنو
اندرین بودند کآمد دو عرب / دزد ره بودند پر خوف و تعب
هر یکی بر اشتری دیگر سوار / برگرفته در کف خود یک مهار
تیغها در دست پرسهم آن دو تن / حمله آوردند، بر آن هر دو تن
کر دوید و پیش ایشان مردوار / خویشتن افکند اندر روی خار
مرد دیگر ترسناک افتاده بود / چشم بر حکم قضا بنهاده بود
تا چه آید از پس پرده برون / در دلش میزد عجائب موج خون
کر ز روی خار اندر پای خاست / گشت حیران میدوید از چپ و راست
آن دو اشتروار از دنبال او / میدویدند از پی آن راه جو
عاقبت کر را گرفتند آن دو تن / خون روان گشته ورا از جان و تن
خارها بشکسته در اعضای او / گرچه میدانست آن سودای او
مرد دیگر ایستاده بر کنار / تن نهاده بد بحکم کردگار
دو سوار او را نمیگفتند هیچ / دست کر بستند و پایش پیچ پیچ
کر در آنجا زار زار افتاده بود / تن در آن حکم قضا بنهاده بود
ناگه از آن روی صحرا گرد خاست / یک گروهی آمدند از چپ و راست
سبز پوشان عجایب آن گروه / جمله بر اسب سیاه و باشکوه
گرد ایشان در گرفتند چون حصار / زخمها کردند بر آن دو سوار
دست و پای کر گشادند آن زمان / کر عجایب مانده بُد زان مردمان
مرد دیگر را بپرسیدند ازو / با شما از هر چه کردند باز گو
گفت ما با یکدیگر همره بدیم / در میان قافله در ره بدیم
ناگهان این کر بخفت اینجایگاه / خواب او را در ربود و شد ز راه
خفته بودم من چواو جای دگر / ازوجود خویش و عالم بی خبر
عاقبت از خواب چون آگه شدیم / چون بدیدم خویش بی همره شدیم
ره نمیدانستم و حیران شدم / اندرین ره زار و سرگردان بُدم
اندرین ره چشم من تاریک شد / مرگم از دور آمد و نزدیک شد
من بسوی آسمان کردم نگاه / گفتم ای دانا مرا بنمای راه
هاتفی آواز داد و گفت رو / زود باش و تیز تاز و خوش برو
خویش را در ره فکندم آن زمان / راز گویان با خداوند جهان
در رسیدم در زمان این جایگاه / دیدم این بیچاره خوش خفته براه
بیخبر چون مردهٔ بر روی خاک / گرچه من بودم در آنجا خوفناک
من ورا بیدار کردم در زمان / تا رویم اندر پی آن همرهان
هرچه گفتم گوش را با من نکرد / ذرّه از درد من او غم نخورد
همچو من او بازماند این جایگاه / همچو او من بازپس ماندم براه
چون بدانستم کری بود این ضعیف / همچو من بیچاره و زار و نحیف
ناگهان این هر دو تن پیدا شدند / بر سرما ناگهانی آمدند
دست این مسکین به بستند این چنین / خار در پهلو شکستند این چنین
من چو این دیدم باستادم برش / تا چه آید از قضا اندر سرش
خویش را در امن دیدم زین دو تن / کم نمیگفتند چیزی از سخن
ناگهانی چون شما پیدا شدید / داد ما زین هر دو تن وا بستدید
چون شما بر ما چنین آگه شدید / شد یقین من که خضر ره بدید
روی در وی کرد پیر سبزپوش / شربتی دادش که بستان و بنوش
چون بخورد آن مرد آن آب حیات / بار دیگر یافت او از غم نجات
پارهٔ دیگر بدان کر داد و خورد / جان او را از غمان آزاد کرد
شکر کردند آن دو تن در پیش حق / پارهٔ در جسمشان آمد رمق
روی با کر کرد پیر سبز پوش / گفت خوش خورپاره دیگر بنوش
کر بگفتا پشت من افکار شد / از وجود، این جان من از کار شد
این دو تن کردند بر ما ظلم و جور / گر خدا دانی،‌رسی این را بغور
داد ما زین هر دو ظالم تو بخواه / زانکه ما را آمدی تو خضر راه
من ضعیف و نامراد و بیکسم / قافله رفته، بمانده از پسم
سوی حج امسال کردم روی خویش / من چه دانستم چنین آید به پیش
سالها خونابهٔ پر خوردهام / نیک مردیها بعالم کردهام
بر در حق بودهام من سالها / تا همه معلوم کردم حالها
اربعین و خلوت پر داشتم / عمر در خون جگر بگذاشتم
تامگر ره در خدا دانی برم / دین دار از امّت پیغمبرم
سالها تحصیل کردم در علوم / خواندهام بسیار در علم نجوم
جملهٔ تفسیر از بر کردهام / سعیهای پر بمعنی بردهام
چند پاره دفتر از درد فراق / ساختم از خویشتن در اشتیاق
مر مرا بسیار کس یاران بدند / چون بدیدم جمله اغیاران بدند
پادشاه شهر خود دانستهام / کرده نیکی آنچه بتوانستهام
چار فرزندم خدا داد از دو زن / نیکبخت و نیک خواه و پاک تن
سوی حج همراه جانم اوفتاد / بعد چندین سال اینم دست داد
عشق پیغمبر فتاد اندر دلم / تا شود آسان حدیث مشکلم
روی خود را آوریدم در حجاز / تا برآرد حاجت من کار ساز
هر چهارم طفلکان همراه بود / من چه دانستم قضا ناگاه بود
ناگهان در سوی بغداد آمدم / چون رسیدم بخت دلشاد آمدم
خانه بامن بود همره آن زمان / ناگه از امر خدای غیب دان
زن که با من بود از دنیا برفت / ناگهان افتاد فرزندان بتفت
از جهان رفتند فرزندان دگر / من چه دانستم قضا آمد بسر
خویشتن با قافله همره شدم / تا بدین جاگاه شان همره شدم
کار من زینسان که گفتم بد چنین / کرد این تقدیر رب العالمین
این دو تن جور فراوان کردهاند / تو چه دانی تا چه با ما کردهاند
روی در کر کرد پیر سبز پوش / دست زد بر لب که یعنی شوخموش
ناگهانی آن دو تن اشتر سوار / کرده آنجا گاه هر دوپاره بار
هر دو تن رفتند سوی قافله / باز رستند از وبال و مشغله
باز گشتند آن زمان آن هر چهار / بشنو این سر گر تو هستی هوشیار
تو درین ره بر مثال آن کری / کار و احوال یقین را ننگری
بر سر ره خفتهٔ ای بیخبر / دزد در راهست و جانت بر خطر
عقل آمد مر ترا آگاه کرد / جان تو در حال قصد راه کرد
تنبلی کردی نرفتی آن زمان / باز ماندی بر سر راه جهان
این دو دزد روز و شب اندر قضا / آمدند و جور دیدی با جفا
بر سر خوان هوس افتادهٔ / چشم بر راه ازل بنهادهٔ
کی ترا سودی رسد زینسان زیان / ماندهٔ اینجای خوار و ناتوان
رهبر تو پیر عشق سبز پوش / آب معنی کن ز دست عشق نوش
راز خود با عشق نه اندر میان / تا رساند مر ترا با جان جان
چار فرزند طبیعت بند کن / اعتماد جان بدین صورت مکن
تا بمنزلگاه عقبی در رسی / چند گویم چون بمانده واپسی
دیوت از ره برد و لاحولیت نیست / از مسلمانی به جز قولیت نیست
چند گویم چون نهٔ تو مرد دین / چون کنم چون تونهٔ در درد دین
در غم دنیا گرفتار آمدی / خاک بر فرقت که مردار آمدی
باز ماندی در طبیعت پرهوس / اندرین ره کت بود فریادرس
بازماندی اندرین راه دراز / در نشیبی کی رسی اندر فراز
بازماندی همچو خاک راه تو / کی شوی از راز جان آگاه تو
بازماندی اندرین دریای کل / پای تا سر بسته اندر بند و غل
بازماندی تو بزندان ابد / ذرّهٔ بوئی نبردی از احد
بازماندی همچو سگ مردار را / کی ترا بگشاید این اسرار را
بازماندی و نخواهی رفت تو / بر سر این ره، بخواهی خفت تو
بازماندی ای فقیر ناتوان / داده بر باد این جهان و آن جهان
بازماندی از میان قافله / اوفتادی در میان مشغله
اوفتادی همچو مرغی در قفس / چون توانی زد در آنجاگه نفس
بازماندی در بلا خوار و اسیر / ان هذا کل، فی یوم عسیر
بازماندی در دهان اژدها / اوفتادی اندرین عین بلا
بازماندی همچو خر در گل کنون / کی بری از گل تو آخر ره برون
بازماندی دست و پابسته به بند / بازماندی اندرین راه گزند
ای گرفتار وجود خویشتن / زود بگذر تو زبود خویشتن
ای گرفتار طبیعت چار سو / باز ماندی درجهان گفت و گو
اندرین گفتار، این شهباز جان / یک دمش از این طبیعت وارهان