عطار › حكایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر لب دریا همی شد عارفی / صاحب در گشته بر سر واقفی
دید مردی را مگر در پیش بحر / استاده بود با جانی بزهر
این سخن میگفت او با خویشتن / ای دریغا ای دریغا ما و من
ار دیغا باز ماندم این زمان / بر لب دریا شده خشکم زبان
ای دریغا از کجا اینجا بدید / آمدم پیدا درین گفت و شنید
ای دریغا درّ من اینجایگاه / اوفتاده سرنگون در قعر چاه
ای دریغا درّمن گم شد ز من / من کجا دریابم آن خویشتن
همچنان دری که از من فوت شد / ای دریغا آرزویم موت شد
گفت آن صاحب دل او را از یقین / در کجا گم کردهٔ درّی چنین
گفت اینجا در من گم شد ز من / در میان بحر شد آن درّ من
ناگهان از دست من افتاده شد / گوییا دردست من هرگز نبد
سالها آن در بچنگ آوردهام / بر بساط او خوشیها کردهام
بر لب بحرم دگر جویای آن / تا مگر در باز یابم این زمان
گر به بینم در رفته ازکفم / رتبتی آید دگر در رفرفم
رفرف دولت دگر پیدا شود / ورنه جانم اندرین شیدا شود
مرد گفتش بر لب دریا کنون / گر بیابی در تو هستی در جنون
بر لب دریا کسی در یافتست / بر لب دریا کجا در یافتست
در درون بحر جان غوطه زند / راه دریا بی هراسی بسپرد
چون درون بحرگردد راه جوی / این نداند جز که مرد راه جوی
چون درون بحر آید مردوار / درّ معنی از صدف گردد نثار
چون درون بحر دل بشتابد او / هم صدف بادرها دریابد او
رنج باید برد تا درآورد / بلکه نه اندک که او پرآورد
رنج برو بحر درش بر سرست / بعد از آن درجستن آن گوهرست
وصف در اول بکن دریاب آن / سوی بحر لامکان بشتاب هان
سوی دریا شو تو درّ خود طلب / چون بیابی در معنی بی تعب
از طلب آن در ترا حاصل شود / ورنه این گفتار از تو نشنود
گر تو جویای دری در بحر شو / غوطه خور اندر درون بحر رو
تا بیابی تو در از بحر معان / گر تو جویای دری اندر عیان
هست درّی اندرین بحر نفیس / کی تواند یافت آن نفس خسیس
هست درّی و طلبکارش شدند / جملگی خلق جویایش شدند
جمله میجویند در را در کنار / کی تواند گشت آن در آشکار
بر کنار بحر درناید پدید / در میان بحردرآید بدید
در معنی حقیقی لاجرم / آن بیابد اندرین دریای غم
آن بیابد او که از خود بگذرد / چون بیابد سوی درهم ننگرد
تامرادخویشتن حاصل کنی / در طلب باید که دل واصل کنی
هرکه میبینی تو جویای درست / مشتری در درین معنی پرست
هست درّی نه سرش پیدا نه پای / در میان بحر استغناش جای
درمیان بحر هست از نور او / کس نداند هیچ ره بردن بدو
این چه دریائیست قعرش ناپدید / آن دری دارد ابی قفل و کلید
قومی اندر گفتگوی آن درند / لاجرم خر مهره در عالم برند
چون تو خر مهره ز در نشناختی / خویشتن در چاه غم انداختی
قیمت خرمهره کی چون دربود / چون همه بازار از وی پر بود
در ز بحر آید نه از سرچشمه سار / در نباشد جز که در قعر بحار