عطار › مطلب در سؤال راه عشق و ترغیب سالک| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این چنین رفتند مردان راه دین / رهروان حق به پیش حق یقین
شیرمردان مرکب خود رانده‌اند / اندر این ره چون خسان کی مانده‌اند
مرد عشقی گر تو تن در راه کن / ور نه بنشین دست و تن کوتاه کن
شیرمردی باید این راه شگرف / تاکند غواصی این بحر ژرف
نیست کار بددلان این کار عشق / این کسی داند که هست آگاه عشق
کار پیرانست و مردان یقین / درگذشتن هم ز کفر و هم ز دین
من در این اندیشه بودم سالها / زان سبب معلوم کردم حال‌ها
هیچکس زین ره نشانی وانداد / آنکه او دادست خط برجان نهاد
هیچکس از حال خود واقف نیند / جمله سرگردان این دنیا درند
ای دریغا عمر رفت و وصل نه / وی دریغا فرع رفت و اصل نه
ای دریغا در خودی وامانده‌ام / لاجرم در این بلا در مانده‌ام
ای دریغا نفس شومم ره نبرد / وز حریم وصل جانان برنخورد
ای دریغا خرقه و سجاده‌ها / سنتی مانده به ما این دردها
ای دریغا رنگشان و حالشان / کاین زمان بگرفته‌اند این ناکسان
ای دریغا صحبت مردان مرد / خود ندیدیم و بمردیم ما به درد
ای دریغا شاهبازان و شهان / هر یکی در راه دین صدر جهان
ای دریغا پیشوایان یقین / راه رفتند و بماندیم و چنین
ای دریغا عارفان با صفا / رفتن ایشان ما بماندیم از قفا
ایدریغا صوفیان با صفا / رفتن ایشان و بماندیم از جفا
ای دریغا سالکان راه بین / راه رفتند و نبد ما را یقین
ای دریغا عاشقان با ادب / محو در تجرید و مائیم خشک لب
ای دریغا زاهدان با نیاز / جمله در راهند و ما افتاده باز
ای دریغا عالمان با عمل / شد یقینشان حاصل ما در خلل
ای دریغا رهروان لامکان / جمله در سیرند و مادر خاکدان
ای دریغا راه تحقیق و عیان / عارفان دیدند و ما نادیدگان
ای دریغا نفس ما در معصیت / خو بکرد است و ندید او معرفت
گر تو نفس خویش را فرمانبری / صدهزاران تیر از خذلان خوری
هر صفت کز نفس می‌آید پدید / اندر آن عالم بتو خواهد رسید
ور ترا علم و عمل باشد صفت / باز بینی اندر آن جا معرفت
ور دراینجا باشدت وحدت صفات / اندر آنجا پیشت آید نور ذات
ور در اینجا جهل و نادانی بود / اندر آن عالم پشیمانی بود
ور در این عالم بود کبر ونفاق / اندر آن عالم شوی عاصی و عاق
ور در این عالم بود از بخل و کین / اندرآن عالم شوی خار و حزین
ور ترا اینجا بود زرق و فریب / اندر آن عالم بمانی در حجیب
آتش دوزخ حجاب راه دان / این سخن را از دل آگاه دان
هر که اینجا او زوصل یار ماند / تو یقین میدان که اندر نار ماند
هرکه او اینجا رخ جانان ندید / باشد آنجا کور و حیران و پلید
هرکه اینجا از وجود خود نمود / اندر آنجا آتش سوزان ربود
هرکه او خود را فنای کل نساخت / اندر آنجا او بقای کل نیافت