ای برادر غیر حق خود نیست کس / اهل معنی را همین یک حرف بس
گر تو غیر حق به بینی درجهان / بر تو روشن گردد اسرار نهان
گر تو اندر راه یک بینی شوی / از وجود خویشتن فانی شوی
آن رزمان ز اسرار حق یا بیخبر / خودشوی از جسم وجان کلی بدر
عقل از این گفتن چه سودا میکند / عشق هر دم خانه یغما میکند
پیراین راهت یقین تو عشق دان / تا رسی اندر مقام لامکان
عقل را بگذار در راه ای پسر / تا نمانی اندر این ره کور و کر
عقل شیطان را براه آوردنست / زان سبب در راه او سر تافتن است
عقل و شیطان گفت ما زادیم بهم / عقل و شیطان فکر روحانی بهم
حق تعالی گفت ای ملعون راه / از طریق عشق بیرونی ز راه
آدم معنی ندیدی ای لعین / روح پاکست رحمة للعالمین
او من است و من ویم ای بیخبر / لاجرم نادیده گشتی کور و کر
گر ترا دیده بدی در راه ما / آدم ما را بدیدی همچو ما
چون ندیدی آدم ما را یقین / نام تو کردند ابلیس لعین
ای برادر در کمال خویش باش / در ره توحید حق بیکیش باش
بگذر از کیش ونفاق وکفر و دین / تا رسی در قرب رب العالمین
این نه راه تست ای طفل نژند / راه شیرانست و مرد هوشمند
زاد این ره نیستی میدان یقین / شک بسوزان و ببر از کفر و دین
خودپرستان اندر این ره گمرهند / از طریق نیستی آگه نیند
نفس ایشان رد راه عشق شد / عارفان را راه پیش از عشق شد
عقل را بگزین ونفسک را بسوز / نفس تاریکت بگردد همچو روز
نفس را بت دان و بت را برشکن / تا رسی در بارگاه ذوالمنن
نفس را اینجا حجاب راه دان / این سخن را از دل آگاه دان
هر که اندر بند نفس خویش ماند / از ره حق همچو کافر کیش ماند
این نه تقلید است نه راه هوا / راه تحقیقست و راه مصطفی
راه احمد بود توحید ای پسر / از ره توحید حق شد باخبر
در ره توحید جان ایثار کرد / دیده با دیدار حق دیدار کرد
د رجلال حق جمال حق بدید / در صفاتش ذات خود را حق بدید
اندر این ره کاملی باید شگرف / تا کند غواصی این بحر ژرف
صدهزاران طالب اینجا سرنهاد / تا که یک کس اندر این ره پا نهاد
صدهزاران خلق حیران ماندهاند / اندر این ره زار و گریان ماندهاند
صدهزاران عارفان درگفتگو / اندر این ره لوح دل در شستشو
عاشقانه آتشی زن در دو کون / تا رهی از نقشهای لون لون
نقشها را جمله در آتش بسوز / بعد از آن شمع وصالت برفروز
چون نماند نقشها اندر میان / آن زمان نقاش را بینی عیان
بازگویم سر اسرار نهان / ای برادر نقش را نقاش دان
چون ترا باشد کمال دین حق / خویش را هرگز نبینی جز بحق
چون ترا معلوم گردد آن عیان / غیر حق هرگز نبینی در میان
هرچه بینی آن تو باشی بیشکی / چه صداست و چه هزار و چه یکی
جمله اجزای تواند ای بیخبر / ذات کلی این جهان را سر بسر
عرش و فرش و لوح و کرسی و قلم / از توشان شد علم در عالم عَلَم
نور تو از هر دو عالم برتر است / این جهان و آن جهان را برتر است
گر شود چشمت بنور خویش باز / قدسیان پایت ببوسند از نیاز
جوهر تو جملهٔ کروبیان / چون بدیدند سجده کردند آن زمان
جهد کن تا جوهرت آید به چنگ / تا رهی از گیر ودار و صلح و جنگ
جوهر جان در هوس گم کردهای / با هوای نفس خود خو کردهای
دادهای بر باد عمر جاودان / یک زمان آگه نهای از سرّ جان
گر شوی آگه ز جان خویشتن / ترک گیری این حدیث ما و من
جمله را یک رنگ بین مرد خدا / تا نبینی غیر او راتو جدا
دو مبین ذاتش تو ای مرد ولی / تا نباشی در مقام احولی
گر تو راه عشق را مایل شوی / یک ره و یک قبله و یک دل شوی
ننگری از هیچ سوای مرد کار / دائماً از عشق باشی بیقرار
عشق جانان جوهر جان آمده است / زان سبب از خلق پنهان آمده است
هست پیدا لیک پنهان از شما / کی شود خفاش را تاب ضیاء
این جهان و آن جهان با هم ببین / بگذر از راه گمان میبین یقین
عشق باعشاق بین آمیخته / روح اندر خاک دان آویخته
چندگویم ای پسر در من نگر / تا ببینی خویش را در خود مگر
گفت پیغمبر که ما اخوان شدیم / همدگر را آینه از جان شدیم
جسم واحد خواند ما را آن زمان / انبیا و اولیا را این زمان
وانمود او سر اسرار عدم / آوریده درمعنی از قدم
سر حق را وانمود از لطف حق / آورید از بحر معنی این سبق
راه را بنموده آن بحر صفا / تا شود عارف به حق خیرالورا
عارفان زین معرفت دریافتند / سالکان مرکب در این ره تاختند
طالبان در جستجوی او بدند / عالمان در گفتگوی او شدند
زاهدان یک شمه از او یافتند / سالها با سوختن در ساختند
عاشقان دیدند روی او عیان / دستها شستند در ساعت ز جان
راه بر علم محمد(ص) آمد است / اسم او محمود و احمد آمد است
راه از وی جو اگر تو رهروی / تا نمانی در بلای کجروی
گر به فقرت نیست فخری چون رسول / هست راهت کفر و دینت بیاصول
گر ز دنیا ور ز عقبی نگذری / در ره احمد تو هم کور و کری
راه راه اوست هم دنیا ودین / سر حقست رحمة للعالمین
هر که از راه محمد راه یافت / سر حق را از دل آگاه یافت
احمدآنجا بد احد ای مرد کار / سر حق را با تو کردم آشکار
میم را بر دار احمد شد احد / فهم کن تحقیق الله الصمد
هست این اسرار از جای دگر / سر این را کی شناسد کور و کر
کور را خود از رخ زیبا چه سود / گرچه داند لذت آواز عود
کور و کر از راه عقبی ماندهاند / روز و شب در بند دنیا ماندهاند
راه بینا عین توحید آمد است / منزلش تجرید و تفرید آمد است
بگذر از هستی خود یکبارگی / تا زوصلش برخوری یکبارگی
خودپرستی راه شیطان آمد است / بت شکستن راه یزدان آمد است
بت شکن در راه حق ای مرد کار / تا نباشی در قیامت شرمسار
گر ز خود نتوانی این بت را شکست / کی بیاری راه وصلت را به دست