بعد لقمان شیخ محمد شد پدید / آن در اسرار معنی را کلید
مرشدی بود او بغایت با کمال / دائماً در قرب بودی و جمال
سر الاالله بجان بشناخته / مرکب معنی در این ره تاخته
من رآنی را به جان بگرفته بود / سر احمد را به جانان گفته بود
در اناالحق بوددائم آن همام / عاشقان و عارفان را بد امام
سر سبحانی عیان میکرد او / جسمها را همچو جان میکرد او
سالکان را ره نمود آن پیشوا / طالبان را جان نمود آن رهنما
عارفان جمله از او کامل شدند / عاشقان از صحبتش واصل شدند
زاهدان را ره نمود از مرگ و برگ / اختیار خویش کرده ترک ترک
جسم خود را در ریاضت سوخته / دیدهٔ نفس بهیمی دوخته
غیر حق در پیش او فانی شده / دائماً در عین حق بینی شده
در حقیقت سر پنهان یافته / در شریعت راه ارکان داشته
در ره تحقیق بد مردان مرد / بود او صاحب دلی بسیار درد
بس کرامات و مقامات قوی / داشت آن مرد خدای معنوی
بس ریاضتهای مشکل کرده بود / تا کمال خویش حاصل کرده بود
روز و شب در خدمت کردار بود / زان سبب از عشق برخوردار بود
یک زمان غافل نبود آن پاکباز / دائماً در قرب بود و در نیاز
واصل حق بود آن مرد خدا / عاشق صافی بد آن بحر صفا
در ره معنی ریاضت برده بود / گوی از مردان مردان برده بود
سالها در راه حق بد پیشوا / آن ولی سر حق کان وفا
صدهزاران خلق را در ره نمود / صد هزاران درد دل را برگشود
مرشدی بود او به وقت خویشتن / مثل او مرشد نبد در انجمن
بیعدد بودش مریدان در جهان / با کرامات و مقامات عیان
چارصد مرد مرید معتبر / بود اندر خدمت ان راهبر
هر یکی در راه دین مردانهای / در طریق عاشقی فرزانهای
در ریاضت نفسها را سوخته / دیده اغیار بر هم دوخته
جمله یکتا گشته اندر بحرجان / سیر کرده در فضای لامکان
از خودی خود بکل ببریدهاند / شربت معنی به جان نوشیدهاند
در شریعت موی می بشکافتند / در طریقت سر دین بشناختند
در طریقت جان خود بگداختند / سالها با سوختن در ساختند
بود پیری درمیانشان با حجب / می نیاسود از ریاضت روز و شب
شیخ را پیوسته با او کار بود / زانکه پیش شیخ او سردار بود
بود نام او ابوبکر آن فقیر / هم به معنی و به صورت بینظیر
یک شبی در پیش شیخ آمد به راز / گفت ای شیخ جهان پاکباز
من در این ره سالها رفتم بدرد / خود ندیدم اندر این ره هیچ گرد
هر زمان این راه بیپایان تراست / هر زمان این درد بیدرمان تراست
عقل من زین راه دیوانه شده است / از خودی خویش بیگانه شده است
هر دمم حیرت فرو گیرد بتر / کردهام گم اندر این ره پا و سر
من ندانم تا در این ره چون روم / هر نفس از عشق غرق خون روم
چند منزل باشد این ره را بگو / کی رسم در کام خود این نیکخو
گفت ما را پنج منزل در ره است / چار بگذشتی و پنجم در گهست
منزل اول بود کون وفساد / ای بسا کس کاندر این ره سر نهاد
پس دوم منزل بود خوف و رجا / شد بسی جانها در این منزل فدا
سیمین از جان گذر کن ای فقیر / چون گذشتی رستی از نار و سعیر
چارمین باشد انیس و یا جلیس / اندر این منزل بود روح نفیس
منزل پنجم جمال ذوالجلال / اندر این منزل بود عین کمال
چون فرود آئی تو در کون و فساد / صدهزاران خلق بینی کیقباد
هر یکی حکمی دگر کرده ز خود / هر یکی را بینشی در نیک وبد
هر یکی راهی گرفته اختیار / روز و شب با همدگرشان کار و بار
این همی گوید که ره راه من است / و آن همی گوید که چه جای منست
این همی گوید که رهبر آمدم / وان همی گوید که مهتر آمدم
این همی گوید که اندر راه ما / هر که ناید نیست او مرد خدا
اندر این منزل بسی درماندهاند / هر یکی در کار خود واماندهاند
باز بعضی قال کرده بحثشان / از ره تقلید کاذب صد نشان
باز بعضی حکمت نوساخته / از ره حکمت سخن پرداخته
باز بعضی در نجوم و در بروج / غافلند و فارغ از سیر و عروج
باز بعضی در طبیعت ماندهاند / همچو کوران در ودیعت ماندهاند
باز بعضی در تناسخ ماندهاند / در خیال نفس خود درماندهاند
باز بعضی کور دهری همچو خر / از ره توحید و معنی بیخبر
باز بعضی ملحد راه آمدند / از ره حق کور و گمراه آمدند
باز بعضی زرق و سالوس آمدند / روز و شب در بند ناموس آمدند
باز بعضی در پی ناموس وننگ / بازمانده درگل و در خار و سنگ
باز بعضی در پی پندار خویش / روز و شب درماندهاندر کار خویش
باز بعضی مکر و تلبیس آمدند / اندر این ره همچو ابلیس آمدند
باز بعضی در نفاق و کین شده / در ره حق مرتد و بیدین شده
باز بعضی در پی جاه آمده / در ره عشاق گمراه آمده
باز بعضی در غرور این جهان / همچو خر کوشیده اندر خاکدان
باز بعضی در خیالات و هوس / برنجاست جمع گشته چون مگس
باز بعضی در تکبر ماندهاند / همچو خرسی در تکدر ماندهاند
باز بعضی را بخیلی ره زده / صد نحوست بردلش اندر زده
باز بعضی گمره و کافر شده / از ره توحید حق خاسر شده
باز بعضی فاسق و پیچ آمده / در ره مردان حق هیچ آمده
باز بعضی در تنعم ماندهاند / تختهٔ لهو طرب برخواندهاند
باز بعضی در عمارات جهان / عمر خود بر باد داده رایگان
باز بعضی با غلامان ظریف / بوده درخمارخانه با حریف
باز بعضی از خیالات گزاف / خوش بخفته فارغ ازحج و طواف
باز بعضی پادشاه ملک دار / بازمانده هم ز لطف کردگار
باز بعضی چاکرند و لشگری / در ره حق بازمانده از خری
باز بعضی فاسقان ره شده / بیخبر از راه حق گمره شده
باز بعضی عامهٔ مسکین شده / اندر این ره جاهل و غمگین شده
باز بعضی عقلشان شد پای بند / بیخبر از عاشقان دردمند
باز بعضی عاشق دُرّ و گهر / از ره حق بازمانده کور و کر
باز بعضی عاشق باغ و سرا / بیخبر از بارگاه کبریا
باز بعضی عاشق ملک و جهان / کی کند پرواز اندر لامکان
باز بعضی در علوم و در بیان / فضل خود را گفته از لذت عیان
باز بعضی درتذکر ماندهاند / روز و شب غرق تفکر ماندهاند
باز بعضی در رکوع ودر سجود / راه میجویند در دریای جود
باز بعضی واله و حیران شده / اندر این دریای بیپایان شده
باز بعضی صوفیان با حضور / راه حق رفتند بیکبر و غرور
باز بعضی صادقان در ره شده / در طریق عشق خود آگه شده
باز بعضی زاهدان از ترک خود / گفته و فارغ شده از نیک و بد
باز بعضی عاشقان سوخته / جبهٔ وصل حقیقی دوخته
صدهزاران ره در این منزل بود / هر رهی را صد چنان حاصل بود
این نه کارتست مردانه درآی / عقل بر هم سوز و دیوانه درآی
بگذر از کون ومکان ای مرد دین / تا رسی در قرب رب العالمین
چند مانی اندر این کون و فساد / عمر خود ضایع کنی در ترهات
همچو مردان بگذر از کون و فساد / بنده باشد پیش تو صد کیقباد
آتشی زن همچو مردان در دو کون / تا بسوزد رنگهای لون لون
چون نماند رنگها یک دل شوی / آن زمان زین راه در حاصل شوی