آیت الله یعقوب جعفری › آن خواب كه دیدم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در خواب تو را دیدم پیدا و نهانم سوخت
لرزیدم و لرزیدم تا یكسره جانم سوخت
زان خواب برآشفتم عشق تو چنانم کرد
كز بردن نام تو در كام زبانم سوخت
اى كاش از آن رؤیا بیدار نمى‏گشتم
كز حسرت جانكاهش بالمره توانم سوخت
بیدارى و هشیارى آتش به نهادم زد
از شعله آن آتش در سینه فغانم سوخت
زان قول كه در رؤیا دادى به من مسكین
از شوق تنم لرزید وز ناله دهانم سوخت
از این غم بى‏پایان وز این سر بى‏سامان
هم جان به لبم آمد هم نام و نشانم سوخت
بر جاى نماند از من جز توده خاكستر
این دورى و مهجورى بنگركه چسانم سوخت
چون شمع فرو مردم در حسرت آن دیدار
دیگر اثر از من نیست عشق تو چنانم سوخت
15/8/1381 مدینه منوره