دیشب تمام شب ز غمت خون گریستم
بر غربت تو اى دل محزون گریستم
آه اى یگانه اى دل بیمار اى غریب
تنهایى تو دیدم و جیحون گریستم
با راز سر بهمهر تو كس آشنا نشد
این درد بى امان تو هرگز دوا نشد
با آنكه همچو ابر بهاران گریستى
در حیرتم كه عقده دل از چه وا نشد
در خلوت شبانه حضورى نیافتى
ماندى درون ظلمت و نورى نیافتى
با اینهمه نجابت معصوم بیكسى
بر درد خویش سنگ صبورى نیافتى
از خویشتن نرفت فراتر صداى تو
بر چرخ كارگر نشد این واى واى تو
مانند شمع ذوب شدى سوختى ولى
اشكى نریخت هیچ كسى از براى تو
اكنون كه نیست دادرس ونیست دستگیر
بیهوده داد بر مزن اى درد را اسیر
اى بى نصیب و بى كس وبى چاره جعفرى
كوتاه كن شكایت و از درد خود بمیر
4/12/1370 قم