باز صلا مىدهد قافله سالار عشق
پرده برافراشته دولت بیدار عشق
واى اگر یك زمان كار خدایى كند
مشترى جان شود بر سر بازار عشق
عاشق جان سوخته، ز عشق شرمنده است
جان زكجا آورد تا كند اظهار عشق
چو شیخ صنعا فقط تواند ایمان دهد
خوك چراند شود بسته زنّار عشق
اى عجب از عاشقى چه كارها مىكند
تا به كجا مىبرد این تن تبدار عشق
هم دل وهم جان وهم بهشت وایمان رود
ندانم آخر كجا مىكشد این كار عشق
گر همه هجران كشد ور به وصالى رسد
هر دو عذاب و فناست واى به بیمار عشق
عاشق مفلوك را بار خدایا بكش
تا كه بیاساید او زین همه آزار عشق
مقوله عشق را رها بكن جعفرى
توهم چشیدى یقین زهرى ازاین مارعشق
14/12/1376 اتوبوس قم تهران