آیت الله یعقوب جعفری › لعبت والا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ایها الناس دلم از غم آن لعبت والا خون شد
از شكر خند لبش تلخى ایام به من افزون شد
سعى كردم كه غمش را كنم از خاطر فاتر بیرون
لیك بیرون نشدازقلبم وجان ازتن من بیرون شد
دل سودازده را هر چه مجدّانه نصیحت كردم
نشد آرام و نشد رام و بلا دیده سوى هامون شد
گفته بودم كه چون ازدست رود هیمنه عهدشباب
سرعقل آیدواماچكنم بیشتر ازپیش به اومفتون شد
دل بیچاره به اوهام وخیالات خودش را خوش كرد
خواست دنبال حقیقت رود و شیفته افسون شد
دام گسترد بر او دست خطاكار و جفا پیشه دهر
اوجوان بودوندانست ونفهمید وچنین مغبون شد
18/1/1371 قم