ازرقی هروی › شمارهٔ ۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خوش و نکو ز پی هم رسید عید و بهار / بسی نکوتر و خوشتر ز پار و از پیرار
یکی ز جشن عجم جشن خسرو افریدون / یکی ز دین عرب دین احمد مختار
جهان بسان یکی چادری شدست یقین / کجا ز عید و ز نوروز پود دارد و تار
ز روی پیری گلزار چون زلیخا بود / دعای یوسف گشت آب و ابر در گلزار
اگر نسیم گل نو چو خضر در سفرست / ردای خضر چرا بر سر افگنند اشجار ؟
چو میغ گوشۀ چتر سیه برافرازد / بآسمان کبود از میان دریا بار
خدنگ بارد بر آسمان جوشن پوش / ز دامن زره زنگیان تیغ گزار
ز عکس لاله و از عکس سبزه بزخیزد / دو نیم دایره از روی ابر باران بار
گمان بری که ز بس سبزی و ز بس سرخی / که سبزی خط یارست و سرخی لب یار
بسان مهرۀ مارست شکل ژاله و زو / بشکل مار در آید بدشت سیل بهار
اگر ز مار همی مهره خاست ، از چه سبب / کنون ز مهره همی خیزد ، ای شگفتی ، مار ؟
چو پشت مشکین سارست شکل لاله و زو / چکان بسان نقطهای پشت مشکین سار
ستارگان بمجره ، درست پنداری / گل سپید برو آب زر برده بکار
دریده پیرهن سبز غنچه بر گل زرد / چنانکه طوطی بر زعفران زند منقار
ز باد چفته شود برگ زرد گل ، گویی / مگر کسی بفسان برهمی زند دینار
صبا بسوی گل سرخ برد وقت سحر / سماع بلبل روشن روان ز شاخ چنار
درید لالۀ کوهی نقاب زنگاری / چو شمع سوزان مومش سرشته بازنگار
تصوفست همانا طریقت گل سرخ / که بر سماع بدرید جامه صوفی وار
گمان بری که گه زخم بازوی خسرو / سنان لعل ز خفتان سبز کرد گذار
گزیده شمس دول شهریار زین ملوک / که دین و دولت ازو گشت جفت عز و فخار
ابوالفوارس خسرو طغانشه ، آن ملکی / که شاهی از اثر جاه او برد مقدار
خدایگانی ، کز قدر و جاه و بخشش اوست / مدار چرخ و سکون زمین و موج بخار
خصایلش همه تهذیب دانشست و خرد / جوارحش همه ترکیب بخششست و وقار
بسی بلیغ تر آید ز گفت افلاطون / اگر معانی یک لفظ او کنی تکرار
چه لفظ او بسخن در ، چه ابر گوهرپاش / چه سهم او بو غادر، چه شیر مردم خوار
ایا بزرگ عطا خسرو بزرگ اثر / و یا بلند همم سرور بلند آثار
ایا بنزد تو عاقل بلند و جاهل پست / و یا بپیش تو دانش عزیز و خواسته خوار
هر آن تنی که شراب خلاف تو بچشید / زهاب تیغ تو سازد سرش علاج خمار
مخالفان تو هر چند کآدمی گهرند / نه آدمی خردند و نه آدمی کردار
ز نسل آدم مشمارشان که نشاسند / زمی خمار و زطاوس پای و از گل خار
دل عدوی تو مانند سنگ مغناطیس / کشد سنان ترا سوی خویش در پیکار
بطبع و خلق هماییست تیغ تو ، که همی / بخاصیت شکند ز خمش استخوان سوار
چنان ببندد سهم تو خصم را گویی / که گشت موی تنش بر مسام او مسمار
هزار بار بهر لحظه ای فزون خواهد / ز شیر رایت تو شیر آسمان زنهار
عقاب آهن منقار تیر تست و شود / روان خصم ز منقار او بگونۀ قار
مرکبست ز بلغار و هند ، ز آنکه همی / سرش ز هند پدید آید و تن از بلغار
بچرم غرم و بشاخ گوزن بشتابد / بزخم غرم و بصید گوزن روز شکار
بنزد عقل چو هنجار زخم خواهد جست / چو نور عقل در آید براه بی هنجار
اگر عدوی تو ار شست بر گشاید تیر / بروید ، ای ملک ، اندر زه کمان سوفار
طلسم ساخت سکندر ، که مال گیتی را / بقهر بستد و در خشک خاک کرد انبار
اگر بسد سکندر درون بود زر تو / بطمع سایل بشکافد آهنین دیوار
شعاع دیدۀ آن کیمیای زر گردد / که دست راد تو بیند بخواب در ، یک بار
از آن جهت ، ملکا ، زرد گشت گونۀ زر / که با سخای تو از ذل خویش دارد عار
چو زر بسایل بخشی بدست خویش ببخش / که از نهیب تو گردد برو کآشفته نگار
حدیث میر خراسان و قصۀ توزیع / بگفت رودکی از روی فخر در اشعار
بدانچه داده بد او را هزار دیناری / بنا وجوب بهم کرده از صغار و کبار
تو در هری بشبی ، خسروا ، ببخشدی / زر مدور صافی دو بار بیست هزار
سخا و فضل و شجاعت ز تو جدا نشود / چو جان ز لفظ و خط از حرف و مرکز از پرگار
ز دست طبع و زبانت چنان گریزد بخل / که دیو از آتش ولاحول و لفظ استغفار
ایا شهنشه مردم شناس مردم دوست / و یا شهنشه چاکر نواز چاکردار
بگاه مدح تو گویی که روح روشن من / از این کثافت ارکان همی ندارد یار
چنان صفاوت مدح توام کند صافی / که در دو عالم سازد روان من دیدار
اگر روان و زبان مدح تو نگفتندی / نه با روان خردستی ، نه با زبان گفتار
برنج و سختی یک سال روز بشمردم / بغیبت تو در ، ای عالی آفتاب تبار
رهی ز دانش خواهیم یافت سخت آسان / پس از شمردن این روزگار بس دشوار
بدان دلیل که رامش همی شود ، ملکا / که با شکوفه تأمل کنی حروف شمار
خدایگا نا،آن روزگار کی باشد / که رایت تو زند در هری لوای شکار؟
ببینم آخر کز نعل سم مرکب تو / رسد ز خاک فراوان سوی ستاره غبار
هزار قبه شود بر مثال کوه بلند / بجلوه صف زده طاوس بر یمین و یسار
ز قبه های ملون بپای اسب تو در / بجای سیم و زر ، ای شاه ، جان کنیم نثار
خجسته روی چو خورشید تو همی بینم / گهی بمجلس بزم و گهی بصفۀ بار
همیشه تا نشود خاک چون سپهر لطیف / همیشه تا نکند کوه چون ستاره مدار
غلام و چاکر و فرمانبر و رهی بادت / بملکت اندر فغفور و رای و قیصر و شار
همیشه تا که جوانی و ملک بستایند / تو بادیا ، ز جوانی و ملک ، برخوردار
نگاهدار تو بادا خدای عزوجل / بسال و ماه و بنیک و بد و بلیل و نهار
باعتقاد من ، ای شاه ، و سوخته دل من / باستجابت پیوندد این دعا ناچار