ازرقی هروی › شمارهٔ ۳۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز بر طرف مه از غالیه طغرا دیدم / زبرصفحۀ جان خط معما دیدم
تا بر اطراف سمن گشت محقق خط او / بندۀ عارض او روح معلا دیدم
دل من خستۀ خرماست ، که در اول کار / خار بیداد ندیدم ، همه خرما دیدم
دیده را ابر صفت کرد کنار دریا / تا بر اطراف گلش عنبر سارا دیدم
چرخ زنار شب و روز کمر ساخته را / بندۀ آن سر زلف چو چلیپا دیدم
بدو دم جان ز من رفته بمن باز آورد / تا در آب خضرش باد مسیحا دیدم
مگر آن حور صفت چون پری آمد ؟ کورا / بدر آصف خان قدر جم آسا دیدم
میر میران ، که فلک را ز مجره شب و روز / کمر طاعت او بسته چو جوزا دیدم
گوهر افسر اقبال که بر افعالش / چرخ را شیفته چون سعد بر اسما دیدم
پیش نطق و سخن در صفتش لؤلؤ را / حلقه در گوش پی کنیت لا لا دیدم
مدتی آرزویم بود که آن در گه چیست ؟ / شکر حق را که رسیدم بدرش تا دیدم
کوه سنگین دل خارا سلب سر کش را / دی ز فیض کرمش کسوت دیبا دیدم
همتش را که جهان خواند مطرا زوسن / دوش آتش زده در عود مطرا دیدم
بخدایی که ز حکمش ز شب سودایی / در کواکب همه آثار ز صفرا دیدم
آیت معرفتش بر دل سوزان خواندم / کله مغفرتش بر سر دروا دیدم
خلعت موهبتش در بر جان پوشیدم / گوشۀ مملکتش عرصۀ دنیا دیدم
صفت حمدش در قبۀ چرخ افگندم / آتش شوقش در سینۀ خارا دیدم
که اگر بر همه انواع هنر ذات ورا / در جهان مثل شنیدم ز کسی ،یا دیدم
ای بزرگی،که در آینۀ رایت امروز / بنخستین نظری چهرۀ فردا دیدم
چرخ عالی را از قدر تو پنهان دیدم / خرد پنهان در طبع تو پیدا دیدم
بر در طور تجلی تو هر مادح را / بو علی مثل پی کنیت سینا دیدم
چرخ یک روز سوی در گه تو بگرایید / با قضا گفت که : آن یک هنرت را دیدم
غم و رنجم چو ثناهای تو روز افزون باد / گر ثناهای ترا مقطع و مبدا دیدم