ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ایرجا! رفتی و اشعار تو ماند / کوچ کردی تو و آثار تو ماند
چون کند قافله کوچ از صحرا / می‌نهد آتشی از خویش به جا
بار بستی تو ز سرمنزل من / آتشت ماند ولی در دل من
چون کبوتربچهٔ پروازی / برگشودی پر و کردی بازی
اوج بگرفتی و بال افشاندی / ناگهان رفتی و بالا ماندی
تن زار تو فروخفت به خاک / روح پاک تو گذشت از افلاک
جامه پوشید سیه در غم تو / نامه شد جامه‌در از ماتم تو
شجر فضل و ادب بی‌بر شد / فلک دانش بی‌اختر شد
دفتر از هجر تو بی‌شیرازه است / وز غمت داغ مرکب تازه است
رفت در مرگ تو قدرت ز خیال / مزه از نکته و معنی زامثال
اندر آهنگ دگر پویه نماند / بر لب تار به جز مویه نماند
بی‌تو رفت از غزلیات فروغ / بی‌تو شد عاشقی و عشق دروغ
بی‌تو رندی و نظربازی مرد / راستی سعدی شیرازی مرد
اندر آن باغ که بر شاخهٔ گل / آشیان ساخته‌ای چون بلبل
زیر سر کن ز ره مهر و وفا / گوشه‌ای بهر پذیرایی ما