ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برو کار می‌کن، مگو چیست کار / که سرمایهٔ جاودانی است کار
نگر تا که دهقان دانا چه گفت / به فرزندگان چون همی خواست خفت
که : « میراث خود را بدارید دوست / که گنجی ز پیشینیان اندر اوست
من آن را ندانستم اندر کجاست / پژوهیدن و یافتن با شماست
چو شد مهر مه، کشتگه برکنید / همه جای آن زیر و بالاکنید
نمانید ناکنده جایی ز باغ / بگیرید از آن گنج هر جا سراغ »
پدر مرد و پوران به امید گنج / به کاویدن دشت بردند رنج
به گاوآهن و بیل کندند زود / هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود
قضا را در آن سال از آن خوب شخم / ز هر تخم برخاست هفتاد تخم
نشد گنج پیدا ولی رنجشان / چنان چون پدر گفت، شد گنجشان