ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در خیابان باغ، فصل بهار / می‌چمید آن گراز پست‌شعار
بلبلی چند از قفای گراز / بر سر شاخ گل مدیح‌طراز
گه به بحر طویل و گاه خفیف / می‌سرودند شعرهای لطیف
در قفای گراز خودکامه / این چکامه سرودی، آن چامه
آن یکی نغمهٔ مغانی داشت / وآن دگر لحن خسروانی داشت
مرغکان گه به شاخه، گاه به ساق / مترنم به شیوهٔ عشاق
گه ز گلبن به خاک جستندی / گه به زیر ستاک جستندی
خوک نادان به عادت جهال / شده سرخوش به نغمهٔ قوال
دم به تحسینشان بجنباندی / گوش واکردی و بخواباندی
نیز گاهی سری تکان دادی / خبرگیهای خود نشان دادی
مرغکان لیک فارغ از آن راز / بی‌نیاز از قبول و رد گراز
زآن به دنبال او روان بودند / که فقیران، گرسنگان بودند
او دریدی به گاز خویش زمین / تا خورد بیخ لاله و نسرین
و آمدی ز آن شیارهاش پدید / کرمهایی لطیف، زرد و سفید
بلبلان رزق خویش می‌خوردند / همه بر خوک چاشت می‌کردند
جاهلانی که گشته‌اند عزیز / نه به حق، بل به نیش و ناخن تیز
پیششان مرغکان ترانه کنند / تا که تدبیر آب و دانه کنند
خوک نادان به لاله‌زار اندر / مرزها را نموده زیر و زبر
لقمه‌هایی کلان برانگیزد / خرده‌هایی از آن فرو ریزد
مرغکان خرده‌هاش چینه کنند / وز پی کودکان هزینه کنند
نغمه‌خوانان به بوی چینه چمان / نغمه‌هاشان مدیح محتشمان
حمقا آن به ریش می‌گیرند / وز کرامات خویش می‌گیرند
لیک غافل که جز چرندی نیست / غیر افسوس و ریشخندی نیست