ملک‌الشعرای بهار › تابستان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای آفتاب مشکو زی باغ کن شتاب / کز پشت شیر تافت دگرباره آفتاب
مرداد ماه باغ به بار است گونه گون / از بسد و زبرجد و لولوی دیریاب
هم شاخ راز میوه دگرگونه گشت چهر / هم باغ را به جلوه دگرگونه شد ثئیاب
بنگر بدان گلابی آویخته ز شاخ / چون بیضه‌های زرین پر شکر و گلاب
سیب سپید و سرخ به شاخ درخت بر / گویی ز چلچراغ فروزان بود حباب
یا کاویان درفش است از باد مضطرب / وان گونه گون گهرها تابان از اضطراب
انگور لعل بینی از تاک سرنگون / وان‌غژم‌هاش یک‌به‌دگر فربی‌ و خوشاب
پستان مادریست فراوان سر اندرو / و انباشته همه سرپستان به شهد ناب
یک خوشه زردگونه به رنگ پر تذرو / دیگر سیاه گونه به‌سان پرغراب
یک رز چو اژدهایی پیچیده بر درخت / یک رز چو پارسایی خمیده بر تراب
یک‌رزکشیده همچو طنابی و دست طبع / دیبای رنگ رنگ فروهشته برطناب
یک ‌رز نشسته ‌همچو یکی ‌زاهدی که ‌دست / برداردی ز بهر دعاهای مستجاب
وانک ز دست و گردنش آویخته بسی / سبحهٔ رخام ودانه به‌هر سبحه بی‌حساب
باغست نار نمرود آنگه کجا رسید / از بهر پور آزرش آن ایزدی خطاب
آن شعله‌ها بمرد و بیفسرد لیک نور / اخگر بسی به شاخ درختان بود بتاب
روی شلیل شد به مثل چون رخ خلیل / نیمی ز هول زرد و دگر سرخ از التهاب
آلوی زرد چون رخ در باخته قمار / شفرنگ سرخ چون رخ دریافته شراب
شفتالوی رسیده بناگوش کود کیست / وان زردمو یکانش به صندل شده خضاب
از خربزه است باغتره‌ پر عبیر تر / وز هندوانه مشکو پربوی مشکناب
پالیز از آن یکی شده پرکوزه‌های شهد / بستان ازین یکی شده پر زمردین قباب
زان کوزه‌های شهد برآید هلال چار / زین زمردین قباب برآید دو آفتاب
باید زدن به دامن کهسار خیمه زانک / شد شهر ری چو کورهٔ آهنگران بتاب
زنبق ز صفر یافت چهل پایه ارتفاع / گرما شناس را بین گر داری ارتیاب
گنجشک ازین درخت نپرد بدان درخت / کز تاب مهر گردد بی‌بابزن کباب
ماهی فرا نیاید از قعر آبدان / کز نور آفتاب درافتد به تف و تاب
تفتیده شد منازل چون منزل سقر / خوشیده شد جداول چون جدول کتاب
پالاونی‌ است گویی این ابر نیم‌شب / کز وی همی بپالایند اخگر مذاب
بایست تختخواب نهادن به طرف جوی / وان کلهٔ‌ نگاربن بستن به تختخواب
یک‌سو نسیم صحرا یکسو هوای کوه / یک‌سو نوای فاخته یک سو غریو آب
آوازهٔ هوام شبانگاه مر مرا / آید به گوش خوبتر از بربط و رباب
وبژه که خفته سرخوش نزدیک آبشار / پهلوی ماهرویی در نور ماهتاب
اینست شرط عقل ولیکن بهار را / این‌حال ییش چشم نیاید مگر به‌خواب
هم نیست خواب از آنکه درین سمج دوزخی / بیدار بود بایدم از شدت عذاب