ملک‌الشعرای بهار › سرنیزه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قاعدهٔ ملک ز سر نیزه است / کس نزند بر سر سرنیزه دست
عدل شود از دم سرنیزه راست / فتنه شود از سر سرنیزه پست
بس‌سر سرکش که‌ به‌ سرنیزه رفت / بس‌ دل ریمن که ز سرنیزه خست
فتنه بود صعوه و سرنیزه باز / ظلم بود ماهی و سرنیزه شست
همره سرنیزه بباید دو چیز / مغز حکیم و دل یزدان‌پرست
با خرد و راستی و تیغ و تیز / پشت بداندیش توانی شکست
آنکه به سرنیزه نمود اکتفا / با کف خود دیدهٔ توفیق بست
پند بناپارت بباید شنود / رشتهٔ پندار بباید گسست
تکیه به سرنیزه توان داد، لیک / بر سر سرنیزه نباید نشست