هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است / معنی حبالوطن، فرمودهٔ پیغمبر است
هرکه بهر پاس عرض و مال و مسکن داد جان / چون شهیداناز می فخرشلبالبساغر است
از خدا وز شاه وز میهن دمی غافل مباش / زان که بی این هرسه، مردم ازبهائم کمتراست
قلب خود از یاد شاهنشه مکن هرگز تهی / خاصه در میدان که شاهنشاه قلب لشگر است
از تو بیآیین و بیسلطان نیاید هیچ کار / زان کهآیینروح وکشورپیکروسلطانسراست
موبد والاگهر دانی به فرزندان چه گفت؟ / گفت حکم پادشاهان همچو حکم داور است
عیش کن گر دادت ایزد پادشاهی دادگر / پادشا چون دادگر شد روز عیش کشور است
* / *
ای شهنشاه جوانبخت ای که قلب پاک تو / پرتوافکن بر وطن چون آفتاب خاور است
دامنت پاکست و فکرت روشن و دستت کریم / این چنین باشد شهی کاو فاضل و نامآور است
گر پسر فاضلتر بود از پدر ،نبود شگفت / زان که خون ناف آهو اصل مشک اذفر است
با جهانداری نسازد علقهٔ خویش و تبار / پادشاهی مادری نازای و نسلی ابتر است
بر دل مردم نشین کاین کشور بیمدعی / ساحتش پر نعمت و گنجینهاش پر گوهر است
هست ایران مادر و تاریخ ایرانت پدر / جنبشی کن گرت ارثی زان پدر وین مادر است
فرصتت بادا که زخم ملک را مرهم نهی / از ره شفقت که ایران سخت زار و مضطر است
این همان ملک است کاندر باستان بینی در او / داریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است
وز پس اسلام رو بنگر که بینی بیخلاف / کز حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است
این همه جمعیت و وسعت ز شاهان بود و بس / شاه عادل کشورش معمور و گنجش بیمر است
خسروان پیش نیاکان تو زانو میزدند / شاهد من صفهٔ شاپور و نقش قیصر است
رو تفاخرکن به شمشیری که داری بر میان / زان که زیر سایهٔ او جنت جانپرور است
جوشن غیرت به برکن روز هیجا مردوار / زن بود آن کس که در بند حریر و زیور است
گرد میدان وغا را توتیای دیده کن / گرد هیجا توتیای دیدهٔ شیر نر است
مردن اندر شیرمردی بهتر از ننگ فرار / کآدمی را عاقبت سیل فنا در معبر است
گر بباید مرد باری خیز و در میدان بمیر / مرگ در میدان به از مرگی که اندر بستر است
قتلگاه خویش را با دیدهٔ خواری مبین / زان که آنجا قصر حورالعین و حوض کوثر است
صلح اگرخواهی به ساز و برگ لشگر کوش از آنک / بیش ترسد دشمن از تیغی که بیشش جوهر است
ملک را لشگر نگهدارد ز قصد دشمنان / ملک بیلشگر همانا قصر بیبام و در است
از امیر دزد و سرباز فقیر امید نیست / شیر دوشیدن ز گاو مرده جای تسخر است
مقتدر شو تا ز صاحبقدرتان ایمن شوی / شیر آفریقا هماورد پلنگ بربر است
مردن از هر چیز در عالم بتر باشد ولی / بندهٔ بیگانگان بودن ز مردن بدتر است
فقر در آزادگی به از غنا در بندگی / گاو فربه بی گمان صید پلنگ لاغر است
از خدا غافل مشو یک لحظه در هر کارکرد / چون تو باشی با خدا هرجا خدایت یاور است
تکیه گاهی نغزتر از علم و استغنا مجوی / هرکه دارد علم و استغنا شه بیافسر است
از طمع پرهیز کن زیرا که چون قلاب دار / هرچه سعی افزوننمایی عقدهاش محکمتر است
نیست از رشک و حسد سوزندهتر چیزی از آنک / خفته خوش محسود و حاسد در میان آذر است
قدرت و جاه و شرف را با طمع پیوند نیست / پادشاه بیطمع مالکرقاب کشور است
مردم آزاده را بیغوله فردوس است لیک / مرد حرص و آز را فردوس کام اژدر است
خویش را فربه مکن از خوردن و خفتن که شیر / زان بود شاه ددان کاو را میانی لاغر است
تن زن از نوشابه زیرا مرگ خیز و شر فزاست / معنی نوشابه آب مرگ و معجون شر است
مغز را روشن کن از دانش که آرام دلست / جسم را نیرو ده از ورزش که حمال سر است
راست باش و پاک با هممیهنان از مرد و زن / کان یکت همچون برادر وین یکت چون خواهر است
اندر استغنا بپوشان گوهر نفس عزیز / کز نظر پنهان کند آن را که گنج گوهر است
در ره کسب شرف باید گذشت از مال و جان / تا نپنداری که دنیا خود همین خواب و خور است
قدرت ار خواهی ز راه جود کن خود را قوی / شه که زر بخشی کند حکمش روا همچون زر است
نیست کندآور کسی کاو چیره شد بر دیو و دد / هرکه بر دیو هوس چیره شود کندآور است
دل منزه ساز و با خلق خدا شو مهربان / لطف شه بر خلق شیرینتر ز قند و شکر است
هرچه سلطان قادر آید خلق ازو قادرترند / گوش ها بر داستان کاوهٔ آهنگر است
خلق و خویی در جهان بهتر ندیدم از گذشت / کز پس هر انتقامی انتقامی دیگر است
دستگیری کن اگر دیدی عزیزی خاکسار / زان که گوهر گرچه زیر خاک باشد گوهر است
چون شدی مهتر به پاس کهتران بیدار باش / مه که بیدار است شبها بر کواکب مهتر است
تکیه بر عز و جلالت کی کند مرد حکیم / کآخر از پای افکنندش گرچه سرو کشمر است
دوستار خلق شو تا مردمت گیرند دوست / هرکه راه مهر پیماید خدایش راهبر است
دل ز خشم و آز خالی کن که فر ایزدی / ره نیابد اندر آن دل کاین دو دیوش همبر است
آشنا کآزار یاران جست او بیگانه است / مادری کآسیب طفلان خواست او مادندر است
سروری کاو مال مردم برد دزدی رهزن است / مژه چون خم شد بسوی چشم نوک نشتر است
چون که قاضی زور گوید داوری با پادشاست / پادشاه چون زور گوید داوری با داور است
سستی یک روزه را باشد اثر تا رستخیز / دخمهٔ دارا نشان فتنهٔ اسکندر است
نقشهٔ کار ار خطا شد کارها گردد خطا / راست ناید خط اگر ناراستی در مسطر است
سعی فرما تا به قانون افکنی بنیان کار / شه که از قانون به پیچد سر سزای کیفر است
جلوه بخشد تاج را اخلاص مشتی خاکسار / آری آری صیقل آئینه از خاکستر است
چاپلوسان سخنچین را ز درگه دور دار / چاپلوسی خرمن آزادگی را اخگر است
فتنهٔ صورت مشو زیرا که بهر کار ملک / زشت دانا بهتر از نادان زیبا منظر است
کار پیران را ز برنایان جدا فرما از آنک / پیر را تدبیر و برنا را نشاطی مضمر است
هر یکی از این دو را کاری سزد مخصوص خویش / کار مغز از قلب جستن عیباک و منکر است
جهد فرما تا نشینی در دل فرمانبران / بهترین مامور فرمانده دل فرمانبر است
در ره فرهنگ و آئین وطن غفلت مورز / ملک بیفرهنگ و بی آئین درختی بیبر است
رونق فرهنگ دیرین رهنمای هر دلست / اعتبار دین و آیین پاسبان هر در است
در ره تقوی و دانش رو که بهر کار ملک / پیر دانشور به از برنای نادانشور است
با کتاب و اوستاد این قوم را پاینده ساز / چون زید قومی که او را نی ادب نی مشعر است
ملک را ز آزادی فکر و قلم قوت فزای / خامهٔ آزاد نافذتر ز نوک خنجر است
خاطر پاکت مبادا خالی از نور امید / زانکه ما را گر امیدی مانده باشد زین در است
منت ایزد را که ایران خسروی معصوم یافت / خسرو معصوم را مدح و ثنایش درخور است
لالهگون بادا به باغ ملک، چهر بخت تو / تا به فروردین چمن پر لاله و سیسنبر است
فال فرخ زن شهنشاها ز گفتار بهار / فال فرخ را اثرها در مسیر اختر است
خدمت دیگر کسان از هفته باشد تا به سال / خدمت گوینده باقی تا به روز محشر است