غم مخور ای دل که جهان را قرار نیست / و آنچه تو بینی به جز از مستعار نیست
آنچه مجازی بود آن هست آشکار / و آنچه حقیقی بود آن آشکار نیست
هست یکی پردهٔ جنبندهٔ بدیع / کز برآن نقش و صور را شمار نیست
پرده همی جنبد و ساکن بود صور / لیک به چشم تو جز از عکس کار نیست
پرده نبینی تو و بینی که نقشها / در حرکاتند و کسی درکنار نیست
پنداری کان همه را اختیار هست / لیک یکی ز آنهمه را اختیار نیست
ور به تو این راز هویدا کند حکیم / خندی و گویی که مرا استوار نیست
همره پرده بدر آیند و بگذرند / هیچ کسی را به حقیقت قرار نیست
پرده شتابان و در آن نقشها روان / و آن همه جز شعبدهٔ پردهدار نیست
نیست تو را آگهی از راز پردهدار / زانکه تو را در پس این پرده بار نیست
پرده مکرر شود و نقشهاش، لیک / پرده گشاینده جز از کردگار نیست
ما و تو ای خواجه بدین پرده اندربم / زانکه ازبن دایره راه فرار نیست
هرکسی اندر خور نیروی خویشتن / کار پذیرفت و به جز اینش کار نیست
آنچه به نزدیک تو کوهست و بحر و بر / جز که به دستی دو سه بر یک جدار نیست
وانچه به سوی تو بود لشکر و حشم / سوی خرد جز دو سه نقش فکار نیست
جنگ و جدل بینی و گرد و غریو کوس / لیک درین عرصه به جز یک سوار نیست
شو به حقیقت نگر ایراک حس تو / شبهت ناکست و حقیقت شعار نیست
قوت دیدنت و شنیدن چو شبهه یافت / پس به قوای دگرت اعتبار نیست
کار جهان جمله فریب است و شعبده / راستی ای در همهٔ روزگار نیست
کار چو اینست چرا غم خورد حکیم / غم خورد آن کو خردش دستیار نیست
آن که تو بینی که همی هست بختیار / وانکه تو بینی که همی بختیار نیست
هردو به نزدیک حقیقت برابرند / یک سر مو فرق در این گیر و دار نیست
شعشعهٔ ابر پراکنده در شفق / کم ز یکی کبکبه ی اقتدار نیست
گرچه بدیع است جهان لیک بیبقاست / هیچ گوارنده چنین ناگوار نیست
تا بنخوانی تو مر این را جفا و جبر / جبر و جفا را بر صانع گذار نیست
صنع خداوند جهان نظم کامل است / نیز به جز جبر ز نظم انتظار نیست
عدل خدا را تو به میزان خود مسنج / کفهٔ عدل این کرهٔ خاکسار نیست
گر خردت هست، غم نیستی مدار / نیستی از بهر خردمند عار نیست
ور خردت نی، غم نابخردیت بس / شاد زیاد آن که بدین غم دچار نیست
شاد زی وگام زن و نان به دست کن / کز حسد و کینه کسی رستگار نیست
غصهٔ بیهوده پی زندگی مخور / زندگی و غصه بهم سازگار نیست
رو به جهان درنگر از دیدهٔ «بهار» / ای که ترا خادم و خیل و زوار نیست
زانکه به آلام غم دهر، مرهمی / درد زداینده چو شعر «بهار» نیست